روزها در انتظار فصل پنجم زیستم!

سال ها چون موج دریا در تلاطم زیستم
با «به دریا بنگرم دریا ته وینُم» زیستم

روزها در قحط سال خاطرات سبز دشت
مثل بابا، با دوبیتی با ترنّم زیستم

چار فصل دفتر دل قصه ی پاییز بود
روزها در انتظار فصل پنجم زیستم!

چشم من، دریاییِ صد نوح، طوفان بود و من
مثل اشکی در میان چشم مردم زیستم

عاقبت مردم نفهمیدند مفهوم مرا
بینشان هرچند عمری با تفاهم زیستم

آنچه آمد بر سرم از یک تبسم بود و باز
سال ها در آرزوی یک تبسم زیستم

...

0
تنهایی, غزل, محمدحسین بهرامیان نظر دهید...

لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند!

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آنچه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

...

0
عاشقانه, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

رحم کن بالا بلا! این قدر زیبایی بد است

دخترِ چادر سفیدِ سینیِ چایی به دست!
ای که هرگز در خیالم هم نمی آیی به دست!

معذرت میخاهم از اینکه به خوابت آمدم
خسته ام از بی تو بودن، دردِتنهایی بد است

می نشستی روبرویم کاش، دلتنگِ توام
می روی با ناز و هی با عشوه می آیی بد است

من غریبه نیستم کافی ست یک فنجانِ چای
بیش از این من را اگر شرمنده بنمایی بد است

می کشم حالا که قلیان ِ بلور آورده ای
گرچه دکتر گفته تنباکوی ِ نعنایی بد است

از حسودان ترس دارم با شکوفه دادنت
ای هلوی  چار فصلِ ِمن! شکوفایی بد است

آی دریا چشم ِ جنگل پلکِ ابرو ابر و مه!
رحم کن بالا بلا! این قدر زیبایی بد است

اینهمه بر شانه موهای ِ شرابی را نریز
باد هم آشفته این اندازه گیرایی بد است

شور ِ شیرین! حق بده فرهاد ِ بی تابت شوم
با وجود ِ اینهمه خسرو، شکیبایی بد است

با خود آوردم غزل، قابل ندارد مال ِ تو
پس زدن آنهم برای قلبِ اهدایی بد است

چون که سهمِ عشقِ ما دنیای بیداری نشد
قرنها هم بعدِخوابت پلک بگشایی بد است

...

2+
شهراد میدری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

آتش سیگار!

لبم یاد لبت افتاد دلم در سینه ام لرزید
نبودی آتش سیگار فقط حال مرا فهمید

نشستم دور هر چیزی به جزتوخط کشیدم تا
بفهمی عاشقت هستم بدون ذره ای تردید

نبودی و نبودی و نمی آیی و من هستم
همیشه زیر بارانی که بعداز رفتنت بارید

ببین باران که می آید کمی کمترهوایی شو
تصور می کنم مستی شبیه ساقه های بید

توهم میزنم بادی که در کوچه تو را بویید
برای مردم آزاری نمک بر زخم من پاشید

حسادت چیزخوبی نیست ولی ازتو چه پنهان که
دلم از نقش پروانه به روی سینه ات رنجید

محاسن را نمی خواهم کشیدم تیغ بر صورت
خودم دیدم که چشم تو به ریش عاشقت خندید

صبورم سالمم تنها سرشبها خودآزارم
لبت خندان، خیالت تخت سرم با قرص ها خوابید

...

12+
تنهایی, جدایی, حسین آهنی, غزل نظر دهید...

اولین تار سفید سر من را دیدی

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم… نکند سیر شوم!

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شود

...

2+
صنم نافع, عاشقانه, غزل نظر دهید...

خوب می فهمم قیامِ مردمِ تبریز را!

پیراهنِ زردت تداعی می کند پاییز را
لحظه ی عاشق شدن، آن حسِ شورانگیز را

توبه های شیشه ای بوی شکستن می دهد
باز عاشق میکنی این مردِ ناپرهیز را

هرچه را میخواستی از من به غارت برده ای
بسته ای از پشت دستِ خالیِ چنگیز را

لهجه ی شیرینِ تو در من قیامت می کند
خوب می فهمم قیامِ مردمِ تبریز را

واژه ها گویایِ قلبِ مهربانت نیستند
هی خجالت می دهی خودکارِ رویِ میز را

...

3+
عاشقانه, غزل, محمدمهدی امیری نظر دهید...

می توانی به نگاهی دل ما را ببری!

تو که از دیدن هر منظره دلخواه تری
می توانی به نگاهی دل ما را ببری

وصف زیبائی تو در همه جا پیچیده
پرده از چهره بینداز که از ماه، سری

تو بهشتی، که خدا وعده ی آن را داده
روی ما کاش که بگشایی از آن باغ، دری

توئی آن نغمه ی زیبا که به هنگام اذان
از گلوی همه ی مأذنه ها می گذری

چِقَدر ندبه کنان رو به افق خیره شویم؟
کاش می داشت دعامان سر سوزن اثری

مثل هر روز نشستیم بیایی، اما
نوعی از خانه به دوشی است همین بی خبری

بهترین لحظه ی عمر است بیاید روزی
که ببینیم چو خورشید به ما می نگری

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

به من بتاب که خورشید نسخه ی بدل است!

طلوع چشم تو آغاز راه این غزل است
به من بتاب که خورشید نسخه ی بدل است

حریم پاک تو یک گوشه از بهشت است و
برای داشتنش بین عاشقان جدل است

به پیشگاه تو باید که سر فرو دارند
تمام عالم و آدم، هرآن کسی که یل است

توئی و قلب هزاران هزار زائر تو
تو ضامنی و وفایت برایشان مثل است

اگرچه جاه ندارم خوشم که قسمت من
-غلام حلقه به گوش تو بودن- ازازل است

تمام خواسته ام یک نگاه کوچک توست
از آن دو چشم که گویی دو کاسه ی عسل است

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست!

هرچند نان مانده یِ زندانمان یکی ست
بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست

سگ پرسه می زنیم و به جایی نمی رسیم
بن بست انتهای خیابانمان یکی ست

ما را بدون دیدن هم دار می زنند
منصورهای در پی ِ عصیانمان یکی ست

تزویر قهوی قجری درنگاهمان
فال نزار ِ در ته فنجانمان یکی ست

هی پشت می کنیم به هرکس که می رسد
حمام فین ِ بی رگ ِ کاشانمان یکی ست

شبها که کنج خلوتمان را فروغ نیست
سر فصل شعرهای زمستانمان یکی ست

ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
ایمان بیاورید که ایمانمان یکی ست

هم سنگ هم نبوده دل ِ بی قرارمان
درحیرتم که بسترِ طغیانمان یکی ست

همسفره نیستیم ولی آشنای هم
نان و نمک نخورده نمکدانمان یکی ست

آخر بمان که خواب اقاقی بروید از
آغاز فصل سرد که پایانمان یکی ست

...

1+
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

گناهی مستحب تر نیست از دیدار ِ پنهانت!

گناهی مستحب تر نیست از دیدار ِ پنهانت
اگر بگذارد این زیبایی ِ کافر/ مسلمانت

من از سجاده ها و جاده ها، بسیار می ترسم
بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرانت

ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی
بخوانم، یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت

دوباره بیرق ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد
دوباره هق هقی گُم، در فراموشای تهرانت

رهایی، قصّه بود، ای ماهی تُنگِ بلورِ شب!
مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گم شود جانت

...

3+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...