اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد
به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد
قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز

...

1+
ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد…

قرار اولمان هرکجا که دار نباشد
به دور سینه ی مان سیم ِ خاردار نباشد

توجهی به شب و حلقه ی طناب نکردن
قرار بعدی ِ مان مرگ را حساب نکردن

بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدی ِمان، لج کنیم زنده بمانیم!

اگر چه بر تنمان رد پای قرمز جنگ است
به مرگ فکر نکن، زندگی هنوز قشنگ است…

شبانه از دهن گربه ی سیاه پریدن
دو تا پلنگ شدن، سمت قرص ماه پریدن

دو تا پلنگ، نه! مثل دو تا عقاب، دو ماهی
دو تا ستاره ی افتاده از دهان سیاهی

دوتا پرنده ی بی سرزمین، دو اشک چکیده
دو تا ستاره ی دنباله دار رنگ پریده…

قرار بعدی مان کشف رنج های دنیرو
و قهوه خوردن در ساحل ریو دو ژانیرو!

قرار بعدی انکار عقده های زمینی
فرار کردن از خوک دانی ِ پازولینی

دوباره کشف معمای فیلمهای نوار و
قرار بعدی مان زخمهای ژان رنوار و

مرور کردن عصیان بی مرور براند و
برای بار صدم قصه های عامه پسند و

به کشف درد رسیدن، به کشف یک شب خونی
هویت زن بی آرزوی آنتونیونی

گذشتن از دل این زخم های کهنه ی کاری
پس از شکستن آغوش های آلمادواری…

قرار بعدی ِمان هرکجا که سایه نباشد
دوباره پای کسی روی چارپایه نباشد

به سوی این شب بی انتها تفنگ گرفتن
به احترام سر میرزا تفنگ گرفتن

دوباره زنده شدن، از دهان قبر پریدن
“رئیس علی” شدن و روی زین ببر پریدن

قرار بعدی مان قهوه با دو تکه ی ژیگو
به جنگ میروم امروز…آدیوس آمیگو !

قرار بعد غریو تفنگ های من و تو
نشانه رفتن سمت فالانژ های فرانکو

صدای ریزش زنجیرهای کهنه ی خونین
صدای آزادی روی رزمناو پوتمکین

صدای زخمی ویکتور خارا -جنازه ی زنده-
گلوله خوردن در کوچه …زنده باد آلنده …

من و تمامی این لحظه های رنگ پریده
من و تمامی این خاطرات رنج کشیده

من و تلاقی هر روز دردها…بروفن ها
من و دویدن بیهوده در جهان کوئن ها …

من و تمامی تنهاییم،‌ تمامی دردم
من و تمامی این روزها که گریه نکردم

من و دراز کشیدن کنار نعش کبودم
من و نبودن انسان بهتری که نبودم

من و بریدن هر روز این زبان اضافی
من و شکستن یک مشت استخوان اضافی

من و حضور شب و آسمان چرکی تهران
من و جویده شدن در دهان چرکی تهران

قرار بعدی اعجاز دست های من و تو:
شکوفه دادن گیلاس در خزان کیوتو

قرار بعدی مان گفتگو، مراسم چایی
و شام خوردن در هاید پارک ویکتوریایی

قرارمان شب نمناک نانت، رخوت بوردو
نگاه کردن خورشید در غروب پالرمو

شریک موج…شبیه تن دو ماهی لیز و
تو و شنا کردن زیر آفتاب ونیز و

قرارمان دگرانزوم هتل، حوالی پانتون
برای یافتن نادیای آندره برتون

قرار بعدی مان اضطراب بوسه ی من با
شکوه سمفونی زندگی…غروب وین با

پرنده های مسافر به دور دست پریدن
به سرزمین های بهتری که هست پریدن…

قرار بعدی یک زندگی کوچک عادی
فرار کردن از لحظه های مارکی دوسادی

قرار مان هرجا غصه ها بزرگ نباشد
میان سفره ی مان رد پای گرگ نباشد…

...

2+
حامد ابراهیم پور, مثنوی نظر دهید...

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت!

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت
اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من
حس کردنی تر از رگ گردن ببینمت

مثل لزوم نور برای درخت ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد
درشک بین ماندن و رفتن ببینمت

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

تو دل بستی به معشوقی که خود معشوق ها دارد!

مبر پای قمار عشق ای دل، باز هستت را
ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را

مشو مبهوت گیسویی که سر رفته است از ایوان
که ویران میکند این نقش ایوان پایبستت را

همیشه گریه راه التیام زخمهایت نیست
کدامین آب خواهد شست داغ پشت دستت را؟!

تو خار چشم بودی قلعه ی یک عمر پا برجا
که حالا شهر دارد جشن میگیرد نشستت را

تو دل بستی به معشوقی که خود معشوق ها دارد
رها کن ای دل غافل خدای بت پرستت را…

...

1+
حسین زحمتکش, رابطه, غزل نظر دهید...

دست تمام شهر را از پشت می بندی!

دست تمام شهر را از پشت می بندی!
در دلبری، وقتی كمی با عشوه می خندی

در كوچه ها عطر دوسیب انگار می پیچد

باید گذشت از موج موهایت به تدبیری
باید پرید از دام چشمانت به ترفندی

مانند دلبر های قاجاری شدی امروز
با آن دو چشم مشكی و ابروی پیوندی

ای “آذری” معشوقه ی بی مهر وسر سنگین
تلفیقی از گرمای تیر و سوز اسفندی

از ما چرا وقتی كه دل بستیم دل كندی؟

...

1+
حسین زحمتکش, عاشقانه نظر دهید...

چادرت باعث شده امروز زیبا تر شوی!

دلبری هایت دلم را برد تا دلبر شوی
چادرت باعث شده امروز زیبا تر شوی!

در نقاب اخم هایت خنده پنهان کرده ای
می شود با این هنر یک روز بازیگر شوی

خاک من از جنس بت های زمان جاهلیست
تو غرورم را شکستی تا که پیغمبر شوی

از پسر آدم چه خیری دیده جزخیره سری
قسمتت شد مثل مریم باشی و دختر شوی

”قدر زر زر گر شناسد قدر گوهر گوهری”
قدر چشمت را بدان شاید تو هم زرگر شوی

دوری از تو مشکل لاین حل این روز هاست
تو بیا تا راه حل مصرع آخر شوی

...

0
امیر سهرابی, عاشقانه, غزل نظر دهید...