من هستم و دوباره دلی بی قرار تو!

من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو

منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو

زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقانه غزل در بهار تو

عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو

بخشیدم عاشقانه دلم را به چشمهات
باشد که بی بهانه شود در کنار تو

جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

انگار سال هاست که در من تنیده ای!

انگار سال هاست که در من تنیده ای
انگار جای قلب ، تو در من تپیده ای

انگار کودکانه ترین خنده ی مرا
با چشم های تیله ای ات سر کشیده ای

با بوسه های شیشه ای ات از تمام ِ من
لی لی کنان به خانه ی قلبم پریده ای

در این حریم ِ امن بمان و خدای باش
هرگز چنین خدا شدنی را ندیده ای

لبخند ِ چشم های تو پیغمبر ِ من است
با وحی ِ دست هات مرا آفریده ای

از آسمان ِ چشم ِ تو خورشید می چکد
انگار آرزوی مرا خواب دیده ای

شهزاده می شوی و می آیی و می بَری
همراه خود مرا دَم ِ صبح ِ سپیده ای

در بازوان ِ گرم ِ تو ، من زنده می شوم
– این قلعه های امن که بر من کشیده ای

پیغمبری، خدای منی، شاهزاده ای
حتی به جای قلب، تو در من تپیده ای

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بلبل از فیض گل آموخته گویایی را

ای می از چشم تو آموخته، گیرایی را
کرده گل پیش لبت، مشق شکوفایی را

غزل و قول من از توست که در مکتب عشق
بلبل از فیض گل آموخته گویایی را

همچو من در دگری شوق تماشایش نیست
هر که شد شیفته آن چشم تماشایی را

ای دو چشم تو، دو دریای شبانه! چه کنم
گر به دریا نزنم، این دل دریایی را ؟

شهروایند همه پیش تو خوبان، ای تو
سکه ی تازه به عالم زده ، زیبایی را !

کی حکایت کند آن بوسه و آن لب با من
فصلی از قصّه ی شیرین شناسایی را ؟

شب اگر باشد و می باشد و من باشم و تو
به دو عالم ندهم، گوشه ی تنهایی را

گل نیلوفر من! پیش تو می یابد دل
نیروانای خود ــ آرامش بودایی را ــ

من و اندیشه ی زیر و زبر و سود و زیان ؟
من که بر سنگ زدم ، شیشه ی دانایی را ؟

کافر عشقم اگر پیش تو از دل نکنم ،
ریشه ی طاقت و بنیان شکیبایی را

با همه لاف خرد، عقل به حیرت در ماند
خواست تا حل کند، این عشق معمایی را

...

0
حسین منزوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

باید دوباره خط زد و از سر درست کرد!

وقتی خدا بهشت معطر درست کرد
از برگ گل برای تو پیکر درست کرد

می شد که مهربان و پر از عشق و با وفا
اما تو را به شیوه ی دیگر درست کرد

یعنی برای عشوه ی خونریزت ای عزیز
ابرو نساخت ، تیغه ی خنجر درست کرد

او قصد خیر داشت که زیبایت آفرید
اما قشنگ بودن تو شر درست کرد

بالا بلند من تو کجایی و من کجا ؟
ما را مگر نه اینکه برابر درست کرد ؟

دانست که تا ابد به تو هرگز نمی رسم
روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد

با چند استخوان قفس سینه ی مرا
زندان بی دریچه و بی در درست کرد

تا خویش را همیشه بکوبد به سینه ام
قلب مرا شبیه کبوتر درست کرد

این شعر هم که مملو از اشک و آه شد
باید دوباره خط زد و از سر درست کرد

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌ هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ، خالی هم کنار لب گذاشت
دانۀ دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه، از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌ شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌ دعا بی‌ ابر هم باران گرفت
دید اشکم را، نمی‌دانم چرا خندید و رفت

...

1+
جدایی, غزل, قاسم صرافان نظر دهید...

باران

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه، دلم تنگه

بخواب ای دختر نازم به روی سینهٔ بازم
که همچون سینهٔ سازم همه‌اش سنگه، همش سنگه

نشسته برف بر مویم، شکسته صفحهٔ رویم
خدایا! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا

همه‌اش ننگه
همه‌اش رنگه

...

13+
شکست سکوت کارو دردریان نظر دهید...

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود

دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود

ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود

ای بهار سبز! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود

هفت قرنِ پیش در شیراز و در “طرف چمن”
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود

جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود

...

0
سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا , بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

...

0
غزل, قیصر امین پور نظر دهید...

اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مرد!

بیا، وگرنه در این انتظار خواهم مرد
اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مرد!

به روی گونۀ من، اشک سالها جاری است
و زیر پای همین آبشار خواهم مرد

خبر رسید که تو با بهار میآیی
در انتظار تو من تا بهار خواهم مرد

نیامدی و خدا آگه است من هر روز
به اشتیاق رخت، چند بار خواهم مرد

پدر که تیغ به کف رفت مژده داد که من
به روی اسب سپیدی، سوار، خواهم مرد

تمام زندگی من در این امید گذشت
که در رکاب تو با افتخار خواهم مرد

پدر که رفت به ما راست قامتی آموخت
به سان سرو سهی، استوار، خواهم مرد

...

0
بهار, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...