دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود!

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شود
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

نکند فاحشگی معنی لبخند دهد
بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود

نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود

تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود

وای اگر در دل مرداد، زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یکسره از سنگ شود

سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام  مایه ی نیرنگ شود

...

0
رابطه, علی نیاکویی لنگرودی, غزل نظر دهید...

دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت!

نور، از چشم من افتاده ست، در چشم شبت
خیره کرده، کهکشان را، برق هردو کوکبت

با زبان بی زبانی، ساده نیشم می زنی
طالعم افتاده در برج قمر در عقربت

در کنارم می نشینی، قندپهلو می شوم
دوست میدارم، بنوشم چای با قند لبت

کافرم کردی به پرهیز از خطوط قرمزت!
مؤمنم کردی به موی مشکی لامذهبت

«إِنَّ» با هر «عُسْرِ يُسْرًا» حکمت درد من ست
قسمت این بوده، بسوزم مدتی را در تَبت

...

0
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بانوی من قبول کن این داستان توست!

بانوی من قبول کن این داستان توست
حرفی بزن که هستی من در دهان توست

سهم من از جهانِ پر از بی فقط تو بود
در چشم هام تکه ای از آسمان توست

با من همیشه حرف بزن حرف…حرف…حرف…
حس می کنم که در دهن من زبان توست

در من هزار شاعر دیوانه مرده است
از بس که در من آینه های جهان توست

سلول های مغز من انگار تا ابد
در اتصالِ محضِ صدای جوان توست

یعنی جوانترین منِ شاعر در این جهان
تنها منم برای ابد… این توان توست

حالا بیا و دست مرا در خودم بگیر!
پیدات می کنم… چه کسی با نشان توست؟

دست مرا برای چه هی پرت می کنی؟
دیوانه دستِ من یکی از دوستان توست!

من با تو همزمان ترم از خود، جهان من
در انفجارِ دائمیِ همزمان توست

من با تو مهربانترم از خود! مرا بخوان!
عاشق ترین پرندۀ دنیا دهان توست

من با تو از تو تا به ابد حرف می زنم!
تو با من از من از تو فقط داستان توست!

دیوانه ام که حالت آرامشم فقط
وضعیت مکالمۀ مهربان توست…

...

0
عاشقانه, غزل, محمدسعید میرزایی نظر دهید...

شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند!

خسته ام از بس خودم را در خودم سر رفته ام
سال ها، از زیر بار کارها، در رفته ام

بحث های جدی منطق، جهان بینم نکرد
هم نشینی با مگس ها نیز، شیرینم نکرد

حاصل تنهایی ام، از جمع ها بیرون شده
عنکبوتی مُرده ام، در تار خودِ مدفون شده

دل به چوپان داده و… خون خودم را خورده ام
آبروی گرگ های گلّه ام را بُرده ام

سال ها خوابیده ام در پیله ی تنها شدن
غنچه ی پژمرده ای، در انتظار وا شدن

پیله ی پروانگی هایم، خیالی خام بود
عمر زیبا بودن گُل، از سحر تا شام بود

وای از بیهودگی، از خستگی از جا زدن
وای از یک عمر را درماندگی، درجا زدن

سال ها نوشیدن بیهوده ی خون ِجگر
وای از روزی که می بینی نمی بینی دگر

در پیِ یک لحظه آرامش، وَ خوابی راحتی
خسته ای از خواندن این شعرهای لعنتی

واژه ها یا هرزه، یا بی محتوا، یا پُر غم اند
شاعران، رسواترین دیوانگان عالمند

پشت هر در، روبرویت، یک جهان دیوارتر
روز بعد از این، از امروز خودت، تکرار تر

می کُشی با یک «مسکن» دردهای حاد را
می کِشی سر با دو لیوان، یک جهان «فریاد» را

می نشینی مشکلت را با خدایت حل کنی
سال ها با هر کتاب و مذهبی، کل کل کنی

تا بیفتد عاقبت جایی درونت، انفصال؛
ظاهری که بیست سال و… باطنی که شصت سال

تا به جای آری خلوص کار را در «بندگی»
چاره ای داری مگر؟ جز مُردگی در زندگی

رو به کوهستان، اگر چه می توان فریاد زد
حرف هایی هست که… باید فقط در باد زد…

...

1+
آریا صلاحی, تنهایی, مثنوی نظر دهید...

تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی!

کاش از راه ناگهان برسی، ناگهان شهر را تکان بدهی
بین این مردمی که منتظرند، من وامانده را نشان بدهی

تو قلمکاری خداوندی، سوژه ی ناب هر هنرمندی
مطمئن باش بی همانندی، سال ها هم که امتحان بدهی

من به لبخندی از تو خرسندم ، من به لبخندی از تو دلشادم
به کسی بر نمی خورد بانو لحظه ای روی خوش نشان بدهی

حاضرم بی هراس جان بدهم، عاشقت باشم و زیان بدهم
پیش چشمت خودی نشان بدهم، تو اگر اندکی زمان بدهی

هر چه هستی برای من خوبی، بی نظیری، کمال مطلوبی
از سر لطف و دوستی بد نیست فرصتی هم به دیگران بدهی

هیچکس آنچنان که می باید سر پناه دل یتیمم نیست
تو مگر مادرانه سر برسی گوشه ی چادرت امان بدهی

مثل گنجشک های بی مادر کلمات گرسنه ام چندی ست
روزه دارند تا تو برگردی به غزل ها تو آب و نان بدهی !

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

دکلمه و متن شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر "دایره" با صدای علیرضا آذر تمرگیده بودم به تنهایی خویش مرا تو به اغوای بیراهه بردی به دریاچه خمر خالص کشاندی و در مستی چشم من غوطه خوردی بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟ سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من حقیقی ترین حالت ذوق یک زن عجیبی شبیه نفس های دریا دروغی نشستم به کرسی کذبم به خود بسته ام نام جعلی خود را چرا روبرویم دو زانو نشستی مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟ به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق نهالی کنار و لب جاده بودم کسی آمد و ساقه ام را تکان داد سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد و آینده ام را جلوتر نشان داد شکست و تکان داد و قلب از تنم کند چقدر از سرم قمری خسته پر زد به هر کودک باغ دل بسته بودم چقدر آمد و بچه ها را تشر زد ببین بچه بودم به آنی شکستم نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم دوتا قلب تیره کنار دو آوند کجا ماشه ات را چکانیده بودم کنار تو هیچم کنار تو صفرم کنارت هویت ندارم هلاکم دماوندی تو مرا خورد و قی کرد کلوخی پر از حفره در متن خاکم در اوج شکوهت در انبوه لبخند سپردی مرا به زمستان و بوران نشستی در آرامش کوچه باغت رها کردی ام در سراشیب تهران قفس، حق من آب و نان هق هق من از این پس به خوابم نیا هرم جاری که هرکس رسیده ست داغی زده ست و حالا تو باید که آتش بیاری اگر هی نشد حق خود را بگیرم اگر دست هر حکمت خون اسیرم اگر دست بردم به تنهایی تو اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم اگر انزوایی ترک خورده پوشم اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم اگر باد وحشی موافق نبوده اگرباید آخر به شعرم ببارم اگر آن سلامم که پاسخ ندارد اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها اگر سفره ام سهمی از نان ندارد و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها سر عهد دلواپسی مانده بودم من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه برای گلوبند روز تولد به فکر شکار جهان بودم ای ماه و دلخوش به اینکه میان جماعت شکوه نگاه تو دلواپسم بود بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود در اعماق ویلی که بودم همیشه نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت نجاتم شدی بعد عمری به زندان و بلعیدی ام با نگاه سیاهت خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی بنوشی تمام تنم را و خون مرا پای پایت بریزی تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف به تاریخ در خود شکسته اسیرم و مغزی که دیگر تحمل ندارد به بیراهه خورده شکنجه اسیرم میان همه زندگان دو عالم اگر نام کمرنگ من را زدودند چه غم که رفیقان هم کاسه من مرا پیش از این قصه ها کشته بودند غروب چه روزی تو را منجمد شد طلوع کدامین سفر از تو پر شد چقدر از مرا روی دفتر نوشتی که شعر امتداد هزاران تومور شد در این لابلای پر از وهم و وحشت به یاد جهان من و باورم باش بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد به فکر خط خالی دفترم باش زنیت کن و از سر نو بسازو هراس مرا در خودت جستجو کن سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن آهای آخرین کولی عصر ییلاق آهای عشق درهم شکسته مرا باش آهای اسم پس کوچه های پس از من آهای آخرین درب بسته مرا باش از آن روز برفی کنار مزارش تو را با تب مولوی می‌شناسند کسانی که با زخم من آشنایند مرا با همین مثنوی می‌شناسند مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ زمین و زمان را عقب برنگردان تحمل ندارم دوباره به قرآن نگاهم کن ای ساحر خوان آخر و از گور من جوجه تر درآور به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن و شر مرا از سر مرگ کم کن مرا پشت شعرم به پایان بچسبان از آدم بگیرم به انسان بچسبان دوخط شعر کولی برایت سرودم دوباره همانم که در جاده بودم دوباره همانم همان عشق عریان همان فحش بد در شب راهبندان دوباره همانم که درد تو بودم که خیر سرم خرده مرد تو بودم همانم که در بهت آن مسلخ زرد تو را لو نداد آخر و کم نیاورد نگفتم که سیب ازل را تو خوردی که تو خانه را دست شیطان سپردی عروسک نباش، از پس شیشه رد شو بیا واقعی بودنت را بلد شو فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم از این زنده بودن برای تو سهمم بتان جام من را پر از زهر کردند خدایان پس از رفتنت قهر کردند و ابر سیاهی که قبر مرا دید قرونی گذشت و قرانی نبارید پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند که کم بودی اما همان کم مرا بس که من دل به هر آنچه کم بسته بودم که بسیاری تو زیادی غم داشت از انبوه اندوه خود خسته بودم چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟ بمان لیلی در زمستان نشانی از این قصه رفتم که پایت وسط بود نماندم که تو، در میانه بمانی وگرنه بدون تو معنا کجا بود شفق بی تو یعنی شبم را ببارم زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر جهان و زمان را تمرکز ندارم وگرنه بدون تو اصلا ولش کن به کمرنگی من کسی در جهان نیست از آن لحظه که سمت رفتن دویدی کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست به چشمان من خیره شو سرنگردان من آیینه ام، من توام حضرت درد تو آمین من بودی ای عشق واحد تو قلب منی قبله تحت پیگرد ببین لیلی رفته از فصل کهنه تو اقلیم بارانی کودکانی طلوع تمام زنان شگفتی و شرقی ترین مادر کهکشانی مرا از تب شهر تلخت خبر کن بگو لیلی از شهر باران فروشان بگو با سپیدی باغت چه کردند چه ها کرده ای با زمستان فروشان مگر مرد آن بچگی ها نبودم بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟ بگو این خیابان چه کردت که مردی مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی در آن گیرو دار شب و شوکران ها چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟ و یا در شب رفتن و مردن تو دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟ تن جاده را خط کشیدم به دورت نشستی و طیار از من گرفتت جهان از خیابان من چرب تر بود بزرگی سیاره از من گرفتت بترس از شبی که مقابل نشینی که دنیا ره و رسم گردش چنین است زمینی که من می‌شناسم سر آخر به هم میرساند، شگردش چنین است به فکر توهم هستم ای حضرت دور به فکر خودم که اگر دیدمت باز اگر تاس نردم به خوبی نشیند اگر آخر قصه بلعیدمت باز چگونه مرا روبرو می‌گذاری بگو با چه سحری مرا میکشی باز چطور آب از جوی رفته دوباره به جو بازگردد بگو شعبده باز ببخشم نبخشم مرا صرف کردی چطور آن دل داده را پس بگیرم توهم بچه بودی عزیز دل من چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم فدایت شوم دختر عصر طوفان تو را با خیالت به دنیا سپردم خودم را به دست خودم چال کردم پس از تو نبودم اگرچه نمردم مرورم کن از خاطرت جا نمانم زمین مثل من مرد ماندن ندیده به پای گناهی نکرده نشستم کسی جز تو آن سیب من را نچیده تمرکز ندارم چه باید بگویم روایت از این مرد راوی گرفتی از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من کجا عشق؟

دانلود دکلمه شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش
مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی
و در مستی چشم من غوطه خوردی

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن
عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم
به خود بسته ام نام جعلی خود را

چرا روبرویم دو زانو نشستی
مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست
ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

نهالی کنار و لب جاده بودم
کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد
و آینده ام را جلوتر نشان داد

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند
چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم
چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

ببین بچه بودم به آنی شکستم
نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند
کجا ماشه ات را چکانیده بودم

کنار تو هیچم کنار تو صفرم
کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد
کلوخی پر از حفره در متن خاکم

در اوج شکوهت در انبوه لبخند
سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت
رها کردی ام در سراشیب تهران

قفس، حق من آب و نان هق هق من
از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست
و حالا تو باید که آتش بیاری

اگر هی نشد حق خود را بگیرم
اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو
اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

اگر انزوایی ترک خورده پوشم
اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده
اگرباید آخر به شعرم ببارم

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد
اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد
و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

سر عهد دلواپسی مانده بودم
من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد
به فکر شکار جهان بودم ای ماه

و دلخوش به اینکه میان جماعت
شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد
دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

در اعماق ویلی که بودم همیشه
نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان
و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم

غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

میان همه زندگان دو عالم
اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من
مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد

در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش

زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو
مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

آهای آخرین کولی عصر ییلاق
آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من
آهای آخرین درب بسته مرا باش

از آن روز برفی کنار مزارش
تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر
و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن
و شر مرا از سر مرگ کم کن

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان
از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم
دوباره همانم که در جاده بودم

دوباره همانم همان عشق عریان
همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم
که خیر سرم خرده مرد تو بودم

همانم که در بهت آن مسلخ زرد
تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی
که تو خانه را دست شیطان سپردی

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو
بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم

بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

که کم بودی اما همان کم مرا بس
که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت
از انبوه اندوه خود خسته بودم

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی

وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد
تو قلب منی قبله تحت پیگرد

ببین لیلی رفته از فصل کهنه
تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی
و شرقی ترین مادر کهکشانی

مرا از تب شهر تلخت خبر کن
بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند
چه ها کرده ای با زمستان فروشان

مگر مرد آن بچگی ها نبودم
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

تن جاده را خط کشیدم به دورت
نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود
بزرگی سیاره از من گرفتت

بترس از شبی که مقابل نشینی
که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر
به هم میرساند، شگردش چنین است

به فکر توهم هستم ای حضرت دور
به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند
اگر آخر قصه بلعیدمت باز

چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من
چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

فدایت شوم دختر عصر طوفان
تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم

مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده

تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی
مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من کجا عشق؟

...

1+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم!

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنای من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهد آن نیمه‌شب بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس! بر سر این شانه تو را گم کردم

“تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم”
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !
آه، ای گوهر دردانه تو را گم کردم

...

1+
جدایی, جویا معروفی, غزل نظر دهید...

خضر هم شاید ز عمر جاودانش بگذرد!

چشم آن دارم که نامم بر زبانش بگذرد
یاد من از خاطر نامهربانش بگذرد

آنچنانم محو گفتارش، که آمین می کنم
گر که نفرین در حق من بر زبانش بگذرد

دل مکن زین باغ اگر امروز بی برگ است و خشک
صبر کن یک چند تا فصل خزانش بگذرد

بهر یک پیمانه می، تنها نه من جان می دهم
خضر هم شاید ز عمر جاودانش بگذرد!

نیست سود این جهان بی وفا غیر زیان
پاکبازی کو که ازسود و زیانش بگذرد؟

مردم افتاده را تا فرصتی داری بپرس
ورنه تا جنبیده ای برخود، زمانش بگذرد

کُشتۀ دیروز را، امروز پوشانده ست خاک
وای برخونی که یک شب از میانش بگذرد

طعنه های نوجوانان، تیربارانش کند
پیر ما هر جا که با قد کمانش بگذرد

قصّۀ مجنون نگیرد رنگ و بوی کهنگی
گوش باید کرد هرجا داستانش بگذرد

دوستان رفتند و این دنیا همان باشد که بود
جاده می مانَد بجای و کاروانش بگذرد

نیست خالی ازهوس درعهد پیری خاطرم
برق صدها آرزو از آسمانش بگذرد

...

2+
غزل, محمد قهرمان نظر دهید...

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من!

همیشه “برد خواه” تو، همیشه “مات خواه” من
بچین دوباره می زنیم! سفید تو، سیاه من…

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه من

تمسخر تکان اسب و اندکی درنگ تو
گناه و دست بر پیاده ، باز هم گناه من

یکی تو و یکی من و یکی تو یکی نه من
دوباره رو سفید تو، دوباره روسیاه من

دوباره شام لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من

...

1+
رابطه, غزل, غلامرضا طریقی نظر دهید...