دانلود آهنگ “باید رفت” از رستاک حلاج با کیفیت 320

دانلود آهنگ “باید رفت” از رستاک حلاج با کیفیت 320

 

این کلید در! برو هرچی هم دلت میخواد ببر
وقتی عشق میمیره بین دو نفر، باید رفت اما بی خبر

همه چی تموم، تا اینجاشم زیادی اوردی دووم
آرامشم مهمتره از آبروم، میگذرم اینبارم از آرزوم

فقط قول بده دیگه به این رابطه اصراری نداشته باشی‌
اگه منو دیدی یه جا باهام کاری نداشته باشی

فقط قول بده یادت نره که این جدا شدن خواست خودته
دلمو جا نذار کادوی تولدته!

این خط و نشون! میوفته هواش از سر هر دومون
سر قولی که به خودت دادی بمون، نسوزه دیگه دلت به حالمون

گریه قدغن دست به کارای به فایده نزن
این دفعه نه تو مقصری نه من، همه چی‌ رو به راه می‌شه ظاهرا

 

...

16+
ترانه, جدایی, رستاک حلاج نظر دهید...

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی!

بند اول

ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر

بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر

ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر

با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم

هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات

احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات

تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات

لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم

بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی

دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی

در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی

با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم

تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل

تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل

مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل

مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم

در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها

چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها

شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها

همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»

...

0
عاشقانه ‏ - نظر دهید...

و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی!

بهار از پشت چشمان تو ظاهر می شود روزی
زمین با ماه تابانت مجاور می شود روزی

صدایت می رسد از پشت پرچین ها و دالانها
سکوت راه، در گامت مسافر می شود روزی

به جز رنگین کمان در شهر، دیواری نمی ماند
خدا در کوچه های شهر عابر می شود روزی

بیابانها به گرد کوه ها چون تاک می پیچند
زمین، سرمست از این رقص مناظر می شود روزی

تمام برکه ها را خوی دریا می دهی ای ماه
درخت از شوق تو مرغ مهاجر می شود

ترنج آفرینش، قصری از آیینه خواهد شد
حریر نور و گل فرش معابر می شود روزی

بتان بر شانه ی محراب و منبر سایه افکندند
تو می آیی، خدا سهم منابر می شود روزی

چه باک از طعنه ی ناباوران؟ ما خوب می دانیم
که شب می میرد و خورشید ظاهر می شود روزی

سمند نور، زلف تیرگی ها را بر آشوبد
به فرمانی که از چشم تو صادر می شود روزی

تو باقی مانده ی حقی، به زیتون و زمان سوگند
تمام عصرها با تو معاصر می شود روزی!

در و دیوار دیوان غزلهای تو خواهد شد
و حتی سنگ با نام تو شاعر می شود روزی!

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

خورشید در نگاه تو تکرار می شود!

صبح است و گل در آینه بیدار می شود
خورشید در نگاه تو تکرار می شود

مردی که روی سینه ی عشق تو خفته بود
با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از عصیر و باز
جانم پر از عصاره ی ایثار می شود

در کارش از تو این همه باور ستودنی است
این جا که عشق این همه انکار می شود

تا باد، دست غارت عشقت گشاده باد
وقتی غمم به سینه تلنبار می شود

در بازی مداوم انگشت های تو
تکثیر می شود گل و بسیار می شود

خورشید نیز می شکند در نگاه تو ،
وقتی که آن ستاره پدیدار می شود

حس می کنم بهار تو را در خزان تو
گاهی که بوسه های تو رگبار می شود

تا بار من گران ننشیند به دوش جان
از هر چه غیر توست سبکبار می شود

...

0
شعر گرافی حسین منزوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ترسم که به پایان نرسانم رمضان را!

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را
ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟
شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد
لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را

تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم
انکار کنم این غم حاجت به بیان را

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!
تا پر کنم از قصه ی تو گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم
با جذبه ی یک اخم برانم همگان را

...

8+
شیرین خسروی, عاشقانه, غزل, ماه رمضان نظر دهید...