قصه را تازیانه می داند…

به دعا دست خود که برمی ‏داشت
بذر آمین در آسمان می ‏کاشت

به تماشا، ملک نمازش را
نردبانی ز نور می ‏پنداشت

چه نمازی؟ که تا به قبه‏ ی عرش
برد او را و نردبان برداشت

پرچم دین ز بام کعبه گرفت
برد و بر بام آسمان افراشت

بس که کاهیده بود، شب او را
شبحی ناشناس می ‏انگاشت

خصم بیدادگر ز جور و ستم
هیچ در حق او فرونگذاشت

تا نینداختش به بستر مرگ
دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

دشمن از حد فزون جفا پیشه است
چه کند بعد از این؟ در اندیشه است

نسل در نسل او حرامی بود
خصم بدخواه تو پدر پیشه است!

ریشه ‏اش را ز بیخ می‏ کندم
چه کنم؟ دشمن تو بی ریشه است!

به گمانش که جنگل مولاست
غافل از اینکه شیر در بیشه است

یک طرف نور و یک طرف ظلمت
یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است

دل گل خون ز دست گلچین است
وانچه بر ریشه می‏ خورد، تیشه است!

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

سخن از درد و صحبت از آه است
قصه ‏ی درد او چه جانکاه است!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست
هر که زین ره نرفت، گمراه است

در محیطی که موج گوهر نیست
گر خزف جلوه کرد، دلخواه است!

عمر دل کاش ادامه‏ ای می ‏داشت
ورنه این قبض و بسط گه گاه است

در مسیری که عشق می ‏تازد
تا به مقصود، یک قدم راه است

در بهاران، خزان این گل بود
عمر گلها همیشه کوتاه است

با غم تو، دلی که بیعت کرد
تا ابد در مسیر الله است

هر کس آمد، به نیمه‏ ی ره ماند
غم فقط با دل تو همراه است

آنکه در گوش جان او مانده است
ناله‏ های دل علی، چاه است

اینکه بر لب رسیده، جان علی است
دل گمان می ‏کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ‏ی تو بیرون ریخت
حق ز حال دل تو آگاه است

آنکه بعد از کبودی رخ تو
با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

ساز غم گر ترانه ‏ای می ‏داشت
آتش دل، زبانه ‏ای می‏ داشت

چون زبان دل آتش افشان بود
کوه غم گر دهانه ‏ای می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن
الفتی با ترانه ‏ای می ‏داشت

یا علی! با تو بود همسایه
اگر انصاف، خانه‏ ای می‏ داشت

با تو عمری هم آشیان می ‏شد
حق اگر آشیانه ‏ای می ‏داشت

آستان تو بود یا زهرا
گر ادب، آستانه‏ ای می‏ داشت

در زمان تو زندگی می ‏کرد
گر صداقت، زمانه ‏ای می ‏داشت

گر مزار تو بی ‏نشانه نبود
بی نشانی نشانه ‏ای می ‏داشت

گر که میزان حق زبان تو بود
این ترازو زبانه ‏ای می ‏داشت

سینه‏ ی خونفشان فاطمه بود
گر گل خون، خزانه ‏ای می ‏داشت

گر نمی ‏سوخت گلشن توحید
گلبن او، جوانه ‏ای می ‏داشت

قصه‏ ی زندگانی او بود
گر حقیقت، فسانه ‏ای می داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او
گریه‏ های شبانه‏ ای می ‏داشت

گر غمش بحر بیکرانه نبود
غم ما هم کرانه ‏ای می ‏داشت

بهر قتلش به جز دفاع علی
کاش دشمن بهانه ‏ای می ‏داشت

به سر و روی دشمنش می ‏زد
شرم اگر، تازیانه‏ ای می ‏داشت

شانه می ‏کرد زلف زینب را
او اگر دست و شانه‏ ای می ‏داشت

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

آتش کینه چون زبانه کشید
کار زهرا به تازیانه کشید

دشمن دل سیه، به رنگ کبود
نقش بی مهری زمانه کشید!

آتش خشم خانمانسوزش
پای صد شعله را به خانه کشید

همچو شمعی که بی‏ امان سوزد
شعله از جان او زبانه کشید

در میانش گرفت شعله‏ ی کین
پای حق را چو در میانه کشید

دل او در میان آتش و خون
پر به سوی هم آشیانه کشید

سوخت بال کبوتران حرم
کار این شعله‏ ها به لانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش
شعله سر از دل جوانه کشید!

سینه‏ اش مخزن گل خون شد
به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش حالت کمانی یافت
بسک ه بار محن به شانه کشید

سبحه، مشق سرشک او می ‏کرد
بسکه نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این حقیقت معصوم
نتوان پرده‏ ی فسانه کشید

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

گل خزان شد، صفای او مانده‏ ست
رنگ و بوی وفای او مانده‏ ست

رفت زهرا، ولی به گوش علی
ناله‏ ی ای خدای او مانده‏ ست!

در دل او که بیت الاحزانست
ناله ‏ی وای وای او مانده‏ ست

یا علی گفت و گفت تا جان داد
این خدایی ندای او مانده ست

بر لب او که خاتم وحی‏ ست
نقش یا مرتضای او مانده‏ ست

زیر این نه رواق گنبد چرخ
ناله‏ ی او، صدای او، مانده ‏ست

رفت و، زیر زبان لیل و نهار
مزه‏ های دعای او مانده ست

گرچه دستش ز دست رفته ولی
کف مشکل گشای او مانده‏ ست

دل خبر می ‏دهد به ناله از او
گرچه در مبتدای او مانده‏ ست!

در دل ما که کربلای غم‏ ست
نینوایی نوای او مانده ‏ست

که قدم می‏ نهد به خانه‏ ی دل
در دلم جای پای او مانده‏ ست!

نیمه جانی علی به لب دارد
چه کند؟ این برای او مانده‏ ست!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می‏ داند

تا عقیق ست و تا یمن باقی است
رگه‏ هایی ز خون من باقی است!

شهر من تا مدینه‏ ی عشق است
هم اویس ست و هم قرن باقی است

خون من، این زلال جاری سرخ
در دل لعل، موج زن باقی است

ماند زینب، اگر که زهرا رفت
بچه شیری ز شیرزن باقی است

گرچه آهسته چون نسیم گذشت
جای پایش در این چمن باقی است!

تا که نمرود هست، آزر هست
تا تبر هست، بت ‏شکن باقی است

تا سر کفر و شرک می‏ جنبد
ذوالفقارست و بوالحسن باقی است

در دل شعله سوخت پروانه
گریه‏ ی شمع انجمن باقی است!

سوخت شمع و، به جاست فانوسش
از علی نقش پیرهن باقی است!

بر رخ آن فرشته‏ ی معصوم
اثر دست اهرمن باقی است!

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

رفتی و زینب تو می ماند
خط تو، مکتب تو می ‏ماند

بر کف زینب، این زبان علی
رشته ‏ی مطلب تو می ‏ماند

تا حسینی و کربلایی هست
زین اَب، زینب تو می ‏ماند

از علی دم زدی و، نام علی
تا ابد بر لب تو می ‏ماند

تا ابد در صوامع ملکوت
ناله‏ ی یا رب تو می ‏ماند

هم نماز نشسته ‏ی تو به روز
هم نماز شب تو می ‏ماند

منصب تو، حکومت دلهاست
بهر تو، منصب تو می ‏ماند

در سپهر شهامت و ایثار
پرتو کوکب تو می ‏ماند

خون تو پشتوانه‏ ی دین ‏ست
تا ابد مذهب تو می‏ ماند

دل تو می ‏طپد به سینه هنوز
شور تاب و تب تو می‏ ماند

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

بی تو ای یار مهربان علی!
شعله سر می ‏کشد ز جان علی

بی تو ای قهرمان قصه‏ ی عشق
ناتمام است داستان علی

عیسی ار چار پله بالا رفت
دم آخر، ز نردبان علی

در عروج تو از ادب می‏ سود
سر به پای تو، آسمان علی!

خطبه‏ ی ناتمام زهرا کرد
کار شمشیر خونفشان علی

خواست نفرین کند، که زهرا را
داد مولا قسم به جان علی!

که ز قهر تو ماسوا سوزد
صبر کن صبر، مهربان علی!

ذوالفقار برهنه ‏ی سخنش
کرد کاری به دشمنان علی

که دگر تا ابد بزنهارند
از دم تیغ جانستان علی

با وجودی که قاسم رزق است
ساخت عمری به قرص نان علی!

بعد او، خصم دون که می ‏پنداشت
به سه نان می ‏خرد سنان علی

بود غافل که چون به سر آید
دوره ‏ی صبر و امتحان علی

دشمنان را امان نخواهد داد
لحظه ‏ای تیغ بی امان علی

زینب! ای خطبه‏ ی حماسی عشق
ای به کام علی، زبان علی

باش کز خطبه ‏ات زبانه کشد
آتش خفته در بیان علی

دیدم انصاف را به کوچه ‏ی عشق
سر نهاده بر آستان علی

نسب خویش را جوانمردی
می‏ رساند به دودمان علی

عشق، چون من ارادتی دارد
به علی و به خاندان علی

رفت زهرا و اشک از دنبال
وز پی او روان، روان علی

خرمن او اگر در آتش سوخت
رفت بر باد خان و مان علی

بازمانده‏ ست سفره‏ ی دل او
غم و دردست، میهمان علی!

راز دل را به چاه می ‏گوید
رفته از دست، همزبان علی

آن شراری که سوخت زهرا را
سوخت تا مغز استخوان علی

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

...

2+
فاطمیه ‏ - نظر دهید...

سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد!

از آنچه در دو جهان هست بیشتر دارد
فقط خداست که از کار او خبر دارد

یکی برای علی ماند و آن یکی همه بود
اگر چه لشکر دشمن چهل نفر دارد

عقیق سرخ از آتش نداشت واهمه ای
کسی که کفو علی می شود جگر دارد

کمر به یاری تنهایی علی بسته
میان کوچه اگر دست بر کمر دارد

سر علی به سلامت چه باک از این سردرد
محبت ولی الله درد سر دارد

کسی که شهر سر سفرۀ قنوتش بود
چگونه دست به نفرین قوم بردارد؟!

صدا زد: “اشهد ان علی ولی الله”
ولی دریغ که این شهر گوش کر دارد

زمان خوردن حق علی و اولادش
سقیفه است و احادیث معتبر دارد

سقیفه مکتب شیطانی خلافت بود
سیاستی که برایش علی ضرر دارد

کنیزِ بیت علی خاک را طلا می کرد
سقیفه را بنگر فکر سیم و زر دارد

اگر چه باغ فدک نعمت فراوان داشت
ولی ولایت او بیشتر ثمر دارد

گرفت راه زنی را به کوچه راهزنی
در آن محله که بسیار رهگذر دارد

بگو به دشمن مولا مرام ما این نیست
زمان جنگ بیاید اگر هنر دارد

کشید و برد، زد و رفت، من نمی دانم
حسن دقیق تر از ماجرا خبر دارد

بگو به شعله : چه وقت دخیل بستن بود؟
هنوز چادر او کار با بشر دارد

بگو به میخ : که این کعبه را خراب نکن
غلاف کاش از این کار دست بر دارد

دهان تیغ دودم را عجیب می بندد
وصیتی که علی از پیامبر دارد

فدای محسن شش ماهه اش که زد فریاد
سپر ندارد اگر مادرم، پسر دارد

به شعله سوخت پرو بال مادر، اما نه
حسین هست ، حسن هست ، بال و پر دارد

اگر خمیده علی از نماز آیات است
در آسمان غمش هاله بر قمر دارد

شبانه گشت به دست ستاره ها تشییع
که ماه الفت دیرینه با سحر دارد

میان شعله دعایش ظهور مهدی بود
که آه سوختگان بیشتر اثر دارد …

...

3+
فاطمیه, قصیده, مجید تال نظر دهید...

دانلود آهنگ “گل یاس” از شادمهر عقیلی با کیفیت 320

دانلود آهنگ “گل یاس” از شادمهر عقیلی با کیفیت 320

 

یه روز یه باغبونی، یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون باغچه‌ی مهربونی

میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری
این بوته‌ی یاس من میمونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید
میون کوچه باغا بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه
دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه

عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگ ‌اون تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه‌ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

 

...

18+
ترانه, شادمهر عقیلی, فاطمیه ‏ - نظر دهید...

خدا رحم کند!

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند
شهر این بار چه غوغاست خدا رحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا می سوزد ؟
نکند خانه ی مولاست خدا  رحم  کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند
در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم  آورده  که آتش بزنند این در را
پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمع اند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت ز دست ، درد این است
چشم  زینب به تماشاست خدا رحم  کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد
در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد
تازه  آغاز بلاهاست خدا رحم کند…

...

3+
احمد رمضان زاده, غزل, فاطمیه نظر دهید...

یلدا – رستاک حلاج

دانلود آهنگ “یلدا” از رستاک حلاج با کیفیت 320

 

اینکه بارون گرفته
اینکه اون توی راهه

اینکه فهمیده دوری
بدترین اشتباهه

مثل شومینه روشن
مثل آیینه روراست

بعدِ یک سال دوری
این که آخر خودش خواست

یعنی پاییز امشب
بارشو جمع کرد و

میشه با عشق سر کرد
این زمستونِ سردو

یعنی آغوش سردم
پُر شه از عطرِ موهاش

یعنی یلدای امسال
با منه آرزوهاش

آرزوهات مبارک
شب یلدات مبارک

...

8+
ترانه, رستاک حلاج, رستاک حلاج, شب یلدا نظر دهید...

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست!

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یارى راست

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

...

14+
شب یلدا, عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها!

اینجا در این تلاقی خون‌ها و شیشه‌ها
شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها

شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها
تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر
سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌
منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

«من آمدم ترانه بیارم برایتان‌
آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شب‌هایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌
سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود
یعنی خوراک برّه نصیب تو می‌شود

ما هندوانه هر شب دی پوست می‌کُنیم‌
آن را نثار خوب‌ترین دوست می‌کنیم»

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌
با هر چه نزد خویش ببینی بسنده کن‌

امسال اگر بریدۀ نان می‌خوریم ما،
سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

...

3+
شب یلدا, مثنوی, محمدکاظم کاظمی نظر دهید...

شب یلدایم اگر با تو سپر شد یلداست…

شب یلدایم اگر با تو سپر شد یلداست…
یا اگر این شب من باتو سحر شد یلداست

ما که عمری زده ایم دم زِ فراق تو، اگر…
بعد از این شامِ سیه، ختم سفر شد یلداست

ما که خود چله نشین تو شدیم آقا جان
این شب چله اگر از تو خبر شد یلداست

شب نشینی و کنار دگران خوب اما
باتو و عشق تو گر جمله به سر شد یلداست

ای خدای کرم و جود و محبت، مهدی
از کرم بر من اگر از تو نظر شد یلداست

همچنان آل علی در خطر تهدیدند
آن دمی که زِ شما دفع خطر شد یلداست

چون شهیدان تو ای شهد شهادت نوشان
سینه ام گر به دفاع از تو سپر شد یلداست

حرف آخر، اگر این چشم من ای صاحب اشک
امشبی بهر غم جدّ تو تَر شد یلداست…

...

7+
شب یلدا, غزل ‏ - نظر دهید...