دکلمه و متن شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

با تیک و تاک ساعت دیواری در زیر شیروانی مطرودم
دنبال موش های ولنگار و سرگرم لمس ذهن خودم بودم

از خرت و پرت های پدر جدم تا کفش های چرمی آقاجان
از تاس و تخت نرد فراموشم تا پوکه های برنو باقرخان

از بند و بسمه های مش ِ لیلا تا توپ آج کوچک مروارید
از عاشقانه های خودم با خود، تا نامه های بسته در تبعید

گاهی صدای خش خش دندان ها گاهی صدای زوزه لولاها
یک عالمه خیانت مجنون بود، در ارتباط ساده ی لیلاها!

در زیر میز کوچک خیاطی جلدی خراش خورده نمایان بود
چشمم به چشم آلبومِ گُم افتاد، که زیر خاک خسته و پنهان بود

از تار عنکبوت گرفته تا چندین و چند خاطره بر پشتش
از لای جلد له شده بیرون بود یک دست مَرد و حلقه ی انگشتش

آتش عطش گرفت برش دارم، انگیزه داشتم که ببینم چیست
چیزی از آن گذشته ی موهومم در لابلای خاطره هایش نیست

برداشتم عتیقه ی خاکی را، با فوت گرد و خاک بپا کردم
بازش نکرده دلهره ام میکشت، خود را از این زمانه سوا کردم

در صفحه های اول این آلبوم یک مَرد و زن که منزل خود هستند
یکجا فقط مجاور همدیگر، یکجا فقط مقابل خود هستند

در عکس های کهنه ی بعضاً تار، زنها و مردهای فراوانیست
از چیدمان ساده شان پیداست این خانه حتم خانه ی ایرانیست

در صفحه های اول این آلبوم، یک فصل مشترک همه جا پیداست
مرد آخرین توانِ پس از کار است، زن آشنای مطبخ رویاهاست!

گاهی فضا فضای پس از رنج است گاهی فضا اتاقِ پُر از قبر است
آن چیز مشترک که نمایان است لبخند مات و بی نمک جبر است

در این میانه مرد به جوش آمد، زن زنده مُرده بود و به دل خون داشت
تا چهار دست و پای در عکس افتاد یک بچه که قیافه محزون داشت

وقتی پدر همیشه پسر میخواست، بختش نوشت تا که چنین باشد
تا وقت تنگ پیری و جان کندن، شاید عصای دست همین باشد

در صفحه های اول این آلبوم یک جسم گرم و کوچک لغزنده
در دستهای منسجم یک مرد، زیر نگاهوار زنی زنده

شب انعکاس های غم و خون آب، صبح انعقاد خون اساطیری
لعنت به این مصیبت پی در پی، صبحی نبود و شب شبِ زنجیری

مرد از زمان قبل غزل میگفت، خنیاگر سخاوت مردانم
زنبورِ کارگر شده در کندو، نان آور فقیر بیابانم

در من حضور روشن اندوه است، در ماورای خنده ی همکاران
قلاب کرم خورده ی یک برکه، در دستِ بی سخاوت هر انسان

من ماجرای دیر دو کاجم در، یک کنج کور و دورِ دهی مطرود
من تکیه باز هم به خودم دارم، تا اره های کند شب موعود

بر شانه ام کبوتر تنهاییست بی دان و لانه مانده ی بی پرواز
پایان عاشقانه ی یک دارم، در انزوای خانگی آغاز

سرمایه دار پارگی جیبم، بختم شبیه سکه دوزاری
از جیب بی نهایت من افتاد، در فاضلاب کوچه ی اجباری

در صفحه های بعدی این آلبوم دنبال رازهای عدم بودم
تا اینکه چال گونه ی زن فهماند، آن بچه در میانه خودم بودم

در پشت دستِ کودکیِ خیسم، با رَد تیز تیزی دندانم
ساعت درست کردم و خندیدم در لحظه های پیش دبستانم

کیکی خزیده است کنار میز، زن ها و مردها و دو جین کودک
با ژست های لوس دهه پنجاه، با دسته های مصنوعی میخک

یک دوربین ثابت بی مزه، انگار از قشنگترین منظر
تصویرهای تار زیادی را ، انداخته برای غمی دیگر

انگار جای دیگر در خانه شایسته ی نگاه و تماشا نیست
انگار گوشه کنج پُر از خالی، با بکگراند تیره تماشاییست!

زن موی باز و لخت سیاهی داشت، مرد ابتدای عشق و خیابان بود
با خنده های نقلی و مصنوعی، آئینه دارِ مکتب تهران بود

گاهی محیط عکس عوض میشد از توو به پارک های همان اطراف
یک صندلی کوچک سیمانی، فیگورهای عکس همانِ صاف

از سوژه های تلخِ به جا مانده، از سفره های بازِ بدون رنگ
تغییر رنگ باخته ها در نور، شبهای تار دلهره دار جنگ

از چسب های ضربدری بر نور، آژیرهای ممتد هرجایی
آوازهای ممد و خرمشهر، تا بمب های نسل اروپایی

در جان پناه های پُر از ادرار، مردم در عمقِ رفتنِ آب از سر
جنگ و غمِ طبیعتِ تاریکش، مردانِ کُلت بسته ی نان آور

موشک، تمام هستی دریا را، از من گرفت و گل سر نهرم زد
شکل شعار شعر عوض شد تا، آهنگران که داغ به شهرم زد

هر روز وقت رفتن همت ها، خورده اند اشک مادر و کودک را
ما نان و خون و چلچله میخوردیم، با زخم ناگهان جهان آرا

مردان قرص کوچه بالایی، زنهای پیر کوچه پایینی
رفتند تا دوباره به بار آیند در باغ های کوچک تضمینی

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، هی لقمه های کوچک نان و نفت
تا گاز خردلی که جهان را سوخت، سال نفس کشیدن شصت و هفت

پاهای مردهای خطر کرده، جا مانده در میانه ی ویرانی
از مُرده سوزهای به چین رفته، آوارگان بی کس ایرانی

در عکسهای دیگر این آلبوم، دریاچه ارومیه خندان بود
شبهای ناز تا ابد اهواز، چتری پر از ستاره و باران بود

در سطل های پارک کسی دیگر، دلگرم نان مانده ی مردم نیست
دیگر به لطف بارش نان از ماه، کسب کسی گدایی گندم نیست

در هیچ جا خدای زمستان ها، بهمن به کشتزار کسی نفروخت
هرگز خدا دهان کسی را که فریاد سر کشید نخواهد دوخت

هرگز جهان، جهانِ مدارا نیست، زحمت اگر عصاره ی آدمهاست
دنیا به روی کاخ نشینان ریخت، دنیا به پای کوله بران برخاست

مادر چروک پشت چروک افتاد، بابا غروب پشت غروب آمد
شب ها به جای درس پسر شعرید، حافظ گشود، قرعه خوب آمد

در آن همه ضیافت غم بر غم، یک چیز باز مرهم مادر شد
چیزی که به غرور پدر جان داد، فرزند دوم آمد و دختر شد

حالا پسر عصاره ی غیرت بود، جان و جنون زندگی اش او شد
سحرش بزرگ میشد و ری میکرد، وقتی که عشق مجلس جادو شد

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، جا پای عشق تازه نمایان شد
تهران و دود وسوسه اش میکرد، افسانه خوانِ مریم تهران شد

هی خُرده عشق از در و پیکر ریخت، تنها یکی قدم به قدم آمد
تنها یکی برای ابد ماند و تنها یکی به ذوق عدم آمد

در عکس های آخر این آلبوم، مادر خلاصه شد به گل و گلدان
بابا خلاصه شد به شب و چایش، خواهر به بخت شوهرش آویزان

در انعکاس عکس بدِ بعدی وزن پدر شکسته شد و کم شد
دنیا درون عکس به هم میریخت، یکباره بکگراند جهنم شد

خواهر کنار من به خودش توپید، خود را گذاشت اسلحه را برداشت
در مجلس عروسی خود خون کرد، بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

مادر ولی نماز عشا را خواند، بر تختخواب رفت و فقط خوابید
فردا که صبح شد پدرم از شرق، مادر غروب کرد و نمیتابید

همسر فقط جنازه عشقش را بر دوش سست و خسته خود می بُرد
دائم به خود نیامده وا میرفت، هرچند گام باز زمین میخورد!

من هُل کرده بودم و آلبوم را انداختم در آن سر انباری
دکتر بیا که دار و ندارم را، بردند سمت مسلخ تاتاری

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس…، بابا همیشه هست، چرا در عکس…
خواهر همیشه در صدد عشق است، همسر نرفته است چرا در عکس…

لعنت به من که قرص جوابم کرد، انگار این نفس دَم آخر بود
آن عکس روزهای پس از این است، این آلبوم از زمانه جلوتر بود

...

2+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

باز باران به شیشه ها می زد.، دل به دریا زدی و می دانی
غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

ما خلافِ دو رویِ یک سکه،دوور اما درونِ هم بودیم
مثلِ حسِ عمیقِ بویت از،پشت این راه های طولانی!

شعرها می کشند ما را چون، پشت هر چیز درد می بینیم
اشک های فروغ فرخزاد، زهرخندِ عبید زاکانی!

کاش می شد که دست بردارم،از تو اما… که تازه فهمیدم
رویِ پاهات گاه گاهی سخت، روی قولت همیشه می مانی!

سرِ خود را بگیر بالاتر، آنقَدَر که خدا ببیندمان
چه شده؟ سر به زیر تر شده ای! گریه کردی دوباره پنهانی؟!

مطمئنم کنار من هستی، روی این صندلی که جایت بود
با صدای گرفته ات داری،زیر گوشم فروغ می خوانی

آه از این شعرهای غمگینت! آه از این لامپ های بی مصرف!
آه از این خوابهای بی تعبیر! وای از این دست های سیمانی

باز خیس است بالشِ مردی، که گمان می کند تو را دارد!
نیستی، مثل حس آزادی، توی سلولهای زندانی!

...

0
باران, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است!

یک کبوتر که از دلم رفته ،تا ابد با من است پر هایش
کهنه زخمم سیاه شد اما، روسفیدند تازه ترهایش!

خسته از روزگار از این دنیا، فکرِ راه فرار از این دنیا
دربیاور دمار از این دنیا، با تمامیِ دردِ سرهایش

ساک بستی، سفر خطر دارد، بی تو هر «بی خطر» خطر دارد
عاشقی هم مگر خطر دارد؟ می رسد نم نمک خطر هایش

صبر با من، کمی غرور از تو، درد یعنی من و عبور از تو
همه ی اشک های شور از تو، -دوری و دوستی- ثمرهایش!

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است
«چرخش» این زمانه را عشق است، با تمامی خیر و شر هایش!

موش ها هی بهانه می گیرند، کفتران عاشقانه می میرند
فکرهایی که با تو در گیرند،مغز من ماند و گاو و خرهایش!

بی تو با شعر هم خود آزاری، فیلم دیدن به وقتِ بیکاری…
یک درامِ همیشه تکراری، آدم و قصه ی پسر هایش…!

یک نفر رفته بر نمی گردد، چون سفر رفته بر نمی گردد
بی خبر رفته بر نمی گردد، وای..یعنی که بال و پر هایش….

...

0
چهارپاره ‏ - نظر دهید...

خسته ام از دست خود، از دست دنیا بیشتر!

در دلم آشوب صد قرن است، اما بیشتر
خسته ام از دست خود، از دست دنیا بیشتر

آن قدر دلتنگ لبخندم که شب را باخته
گم شدم در پهنه ی اندوه فردا بیشتر

لای لایی خوان بی گهواره ام در این غزل
غصه ام از هر زن تنهای نازا بیشتر!

اهل تکرارم، چرا اهلی شدم در این قفس ؟
تا درآیینه بنالد مرغ مینا بیشتر

در دلم آشوب دارم، اعتمادم کم شده
از غریبان کمتر و از آشناها بیشتر!

چون یهودا می فروشم اعتقادم را که رنج
برصلیب کفر می بیند مسیحا بیشتر!

شعرهای من تجسم های بغضی کهنه اند
دردهایم می شود هر لحظه افشا بیشتر

فارقم از هر فروغی نو سرایی کرده ام
بغض صد افسانه از دیوان نیما بیشتر

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...

سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

می روی؟ خب برو…ولی خوبم، راهِ رفتن که راهِ خوبی نیست
ایستگاهی که زندگی را برد تا ابد ایستگاه خوبی نیست

بی پناهم و زیر این باران، می رسم ناگهان به دانشگاه
غرق رگبار طعنه ها باشی، سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

داریوشی که دوستش دارم،گفت هرگز تو بر نمی گردی
بر خلاف تمام ابیاتش…این یکی دیدگاهِ خوبی نیست

هی فریدون و هی : “دو تا چشمِ…”،تووی خاکستری ترین ساعت ها!
جز همان قهوه ای چشمانت،هیچ رنگی سیاه خوبی نیست!

مادر گفت که: «خدا با ماست،پس امیدت به ناخدا باشد»
ناخدا هم قبول دارد که، عرشه اش تکیه گاه خوبی نیست!

می روم تا که از بلندی ها،عمر کوتاهِ بی/ خودم را…نه!!
تا تو باشی و زندگی بکنی، خودکشی پرتگاه خوبی نیست!

یکی از چشمهات می کشد و…آن یکی زنده می کند درجا!
با نگاهی به مصرع قبلی، چشمِ هایت سلاحِ خوبی، نیست!

روز ها می گذشت و تقویمم…خال خالی وخط خطی می شد
آنقدر که پلنگ داری تو، باورم شد که ماهِ خوبی نیست!

...

0
چهارپاره, دانشگاه ‏ - نظر دهید...

بیا و محض رضای خدا تمامم کن!

هنوز از پس این زخم ها تنت گرم است
هنوز هستی و پشتم به بودنت گرم است

هنوز ردِّ لبانم به صورتت باقی ست
و جای بوسه ی من روی گردنت گرم است

اگر چه ابری و سرد است روزها اما
هوای ناحیه ی چشم روشنت گرم است

درست مثل گذشته _گذشته های عزیز_
سرم به چیدن گل های دامنت گرم است.

بمان که ماندن تو منتهای رویاهاست
و شرط لازم و کافی برای ماندن باش

حضور ناقصی از جنس کاملٍ!! مردم
حضور کاملی از جنس ناقص!! زن باش

قبول! اینکه نه چندان مناسبت بودم
همیشه گاف بدی بین عشق می دادم

چه خاطرات قشنگی مشاعره کردیم!
تو “با”ی بوسه و من “عین” عشق می دادم

[سکوت می کنی و حرف می زنم یک ریز
سکوت می کنی و جار می کشد پاییز]

تو را چه می شود آخر؟بگو که دردت چیست!
فقط بگو که دلیل سکوت سردت چیست

دوباره مثل گذشته کنار من بنشین
بگو که:(لوس نشو…گریه بسّه….بنیامین!)

مرا از آن من محجوب و سر به راه بگیر
مرا به جای کسی دیگر اشتباه بگیر

هر آنچه حق خودت هست را نثارم کن
و در کمین هماغوشی ات شکارم کن

به نام خود بزن اصلا گروه خونم را
سگ درون من و کودک درونم را

تو مرده ای!_و حقیقت چقدر بی شرم است_
حقیقتی که همیشه سیاه بود و سیاه

مرا به جای تو بر روی دست ها بردند
به عزت و شرف لا اله الا الله

تو مرده ای و به جز تو کسی نمی داند
که شیر باز و رگ و تیغ تیز یعنی چه!

تو مرده ای و به جز من کسی نمی داند
غذای سرد شده روی میز یعنی چه!

پس از تو جای عبورت همیشه می سوزد
دلم برای منِ پشت شیشه می سوزد

دلم برای منِ بی کس جدا مانده
دلم برای من این میهمان ناخوانده…

دلم برای تو که پرت می شوی از من
دلم برای تو….آن دگمه های پیراهن…

دلم برای تو…[ تو یک ضمیر قربانی ست]
دلم برای تو…[اکنون تویی که دیگر نیست]

نمانده تا تو به جز این طناب آویزان
بیا و شر مرا از سر خودم کم کن

لگد بزن به تن چارپایه ی چوبی
بیا و محض رضای خدا تمامم کن

...

0
بنیامین پورحسن نظر دهید...

من به درد نقشهای سرد و غمگین می خورم!

من به درد گریه و دعوا و نفرین ،می خورم
من به درد نقشهای سرد و غمگین می خورم

طعم شیرین حضورت را ،غرورت تلخ کرد
چوب عشقم را اگر چه سخت و سنگین می خورم

روی پیشانی نوشتت اسم و فامیل من است
چین به پیشانی بیندازی منم چین می خورم

وقت دیدار ت تمام مزه ها گم می شود
قهوه ی تلخم بریزی شهد شیرین می خورم

پا ی لبخند و غم و درد و غرورت مانده ام
درد دل کن من به درد سنگ زیرین میخورم

...

0
امیر سهرابی, غزل نظر دهید...

سال‌ها با من هم‌اتاقی بود!

در کنار همین جهان بزرگ
جسد شعرهام جا مانده

که پُر است از تگرگ و از توفان
که پُر است از حروف ناخوانده

در کنار همین جهان بزرگ
یک مسافر به زیر باران بود

گریه‌اش روی شانه‌های کسی
مثل اندوه مثل هذیان بود

در کنار همین جهان بزرگ
مثل یک بادبان به بند شدم

روی این آب‌های بی‌پایان
روزگاری فقط بلند شدم

در کنار همین جهان بزرگ
زیر یک تکه آسمان ماندم

بُغض‌هایم پُر اند از فریاد
پشت آوازها نهان ماندم

در کنار همین جهان بزرگ
قهوه یا چای تلخ نوشیدم

شوکران اسارت خود را
قونیه تا به بلخ نوشیدم

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌هایت تهی‌ست از هیجان

مرگ خود را سراغ می‌گیری
از قفس از درون این زندان

در کنار همین جهان بزرگ
مثل کودک دچار فردایی

نیستی در پی پیامد خود
ماجرا ای پر از تماشایی

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌های تو را رها کردم

بعد در خانه، در خیابان‌ها
در هوایت خدا خدا کردم

در کنار همین جهان بزرگ
آمدن، رفتن، اتفاقی بود

درد دوری گیسوان شما
سال‌ها با من هم‌اتاقی بود

...

0
چهارپاره, زیوری ویژه نظر دهید...