هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست!

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست
دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم
هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

وقتی عزیزی نیست تا باشد خریدارت
فرقـی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست

مانده ست بر دیوار قاب عـکس تو هر چند
تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی
اندازه ی من بعد دیدار تو ویران نیست

همواره مفهوم عنایت نیست لبخندت
گاهی به غیر از سیل دستاورد باران نیست

در بستر سیلاب وقتی خانه می سازی
روزی اگر ویران شود تقصیر طوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است
جایی برای رحم او بر زیردستان نیست

راه خودت را کج نکن با دیدنم از دور
آهوی وحشی از پلنگ این سان گریزان نیست

می گردی و  چشمم به دنبال تو می گردد
خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد
دیگر زبان را جرات لعنت به شیطان نیست

تو لطف شیطانی به آدم سیب گندم گون !
شیطان همیشه در پی اغـوای انسان نیست

گیسو بیفشان بید نامجنون من در باد
بی گرده افشــانی گلی پابند گلدان نیست

شاید جنون زیباترین عقل جهان باشد
هرکس که دیوانه ست الزاما پریشان نیست

هـر چند خامـوشم ولی هرگز مپنداری
آتشفشان خفته  دیگر فکر طغیان نیست

من عاشقم حتـی اگر شاعر نمی بودم
اما بدون عشـق شـاعر بودن آسان نیست

...

2+
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی!

زمین را عاشقت کردی، هوا را عاشقت کردی
و هر چه بود بین این دو تا را عاشقت کردی

گِلت وقتی که حاضر شد خدا لبخند زد، یعنی
ز بس زیبا شدی حتی خدا را عاشقت کردی

به خود می بالم از عشقت ولی همواره می پرسم:
چه در ما یافتی آیا که ما را عاشقت کردی؟!

نه تنها من، نه تنها او، نه تنها شاعران، حتی
غزل را، بیت ها را، واژه ها را عاشقت کردی

سپس عشق تو از واژه به قلب ساز ناخن زد
و بعد از آن دور می فا س لا را عاشقت کردی

به وقت خواندنت بی اختیار از بغض لبریزم
تو حتی بغض را، حتی صدا را عاشقت کردی

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

دلم برای تو…آیا دل تو هم تنگ است؟!

دلم برای تو…آیا دل تو هم تنگ است؟!
صدای هق هقِ… گویا دل تو هم تنگ است!

ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم!
بیا… قبول… بفرما! دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما… نمی پرم بی تو
پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا…اگر در آن دنیا…
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو…حالا دل تو هم تنگ است؟!

...

0
جدایی, دلتنگی, عاشقانه, غزل, نغمه مستشار نظامی نظر دهید...

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو!

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو
سلسله را ختم کن، سید و سالار شو

قونیه در قونیه مست شده صوفی ام
رقص مرا سر بده، وارد بازار شو

رقص مرا سر بده، دف بزن و زر بکوب
بانیِ رقصم تویی، باعث پرگار شو

نعره بزن خویش را با منِ منصور خود
باب بلا بسته نیست، بر در و بردار شو

کشته ی معذور، نه، زنده در این گور، نه
موسی مجبور، نه، عیسیِ ایثار شو

نیش به نوش آمده، تیغ به جوش آمده
خون به خروش آمده، دست به دستار شو

آینه بی روم تر، زنگی زنگار شو
توبه به تو توبه کرد، منکر انکار شو

سینه ی سینین من، ساکن تسکین من
سوره ی یاسین من، سوسن بسیار شو

شمسه ی جادو تویی، پیچه ی گیسو تویی
جعد سر مو تویی، طرّه ی طرّار شو

رودکیِ رودِ من، بربطیِ عودِ من
بلبل داوودِ من، هدهد عطار شو

باز ابوذر ولی…یاسر و یا سَر ولی…
مالک اشتر ولی…حیدر کرّار شو

«سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست»
ای که در این حلقه ای، سخت گرفتار شو

صبح شد و ظهر شد، ظهر شد و عصر شد
عصر شد و شب رسید، لحظه ی دیدار شو

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!

نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت
گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت

به دور از بی کران موج هایت مرده ام اما
نگاهی می توان گه گاه بر اهل قبور انداخت

شبیه میوه ای نارس، تحمل کردنم سخت است
من آن سیبم که باید گازی از آن کند و دور انداخت

هوای فتح در سر داشتم دردا که تقدیرم
سر و کار مرا با قله ای صعب العبور انداخت

صدایی آمد و ناگاه آتش شعله ور تر شد
گمانم شاعری دیوان خود را در تنور انداخت!

...

0
جدایی, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد!

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

...

0
عارفانه, عاشقانه, غزل, فاضل نظری نظر دهید...

شبت خوش باد، من رفتم!

کجایی ای ز جان خوشتر؟ شبت خوش باد، من رفتم
بیا در من خوشی بنگر ، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی
ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی
مرا بگذاشتی بر در ، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش ، من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر ، شبت خوش باد من رفت

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می سپارد جان و می گوید ز درد دل:
کجایی ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد من رفتم…

...

2+
جدایی, شب بخیر, غزل, فخرالدین عراقى نظر دهید...

بیا که مانده شرابی به جامِ باده هنوز

بیا که مانده شرابی به جامِ باده هنوز
بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز

ببین که بی تو چه بر ما گذشته، می‌بینی ؟!
پُریم از غم و از بغضِ بی اراده هنوز

اگرچه بالِ پریدن پریده از کفِ ما
و مانده‌ایم در آغازِ راهِ جاده هنوز

ولی امید به دیوانِ ما نمی‌میرد
خوشیم، خوش به همین دولتِ نداده هنوز

چه روزها که گذشت و غمِ تو کهنه نشد
فلک به عشق و وفا مثلِ من نزاده هنوز !

زمان زمانه‌ی نامردمی‌ست، اما ما
نگفته‌ایم به جز شعرِ صاف و ساده هنوز

...

1+
جدایی, جویا معروفی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

یا امیرالمومنین

لعنت به آنكه پایه گذار سقیفه شد
لعنت به هر كسی كه به ناحق خلیفه شد

لعنت بر آنكه بر تن اسلام خرقه كرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

تكفیر دشمنان علی (ع) ركن كیش ماست
هر كس محب فاطمه شد، قوم وخویش ماست

ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم
راضی به ترك و نهی تبرّا نمی شویم

قـــرآن و اهل بیتِ نبی، اصل سنت است
هر كس جدا ز این دو شود، اهل بدعت است

ما همكلام منكر حیدر نمی شویم
ما با حرامزاده، برادر نمی شویم

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
مــا بچه های مادر پهلو شكسته ایم

شمشیر خشم شیـعه پدیدار می شود
وقتی كه حرف كوچه و دیوار می شود

امروز اگر كه سینه و زنجیر می زنیم
فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم

ما را نبی «قبیله سلمان» خطاب كرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب كرد

از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل كوه پشت علی (ع) ایستاده ایم

از اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم
جان بر كفان جبهه ی فتوای رهبریم

از جمعه ای بترس، كه پولاد می شویم
از هُرم عشق، مالك ومقداد می شویم

از جمعه ای بترس كه روز سوارهاست
پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

از جمعه ای بترس كه دنیا به كام ماست
فرخنده روزِ پر ظفر انتقام ماست …

...

3+
عید غدیر, مثنوی, ناشناس نظر دهید...