بزن خود را به لالی_ یا_یَ_یو_یی لال بازی کن!

تو با شیرین زبانی های من فرهاد بازی کن
دوباره لحظه های عاشقی را صحنه سازی کن

نگاهِ چون شرابت را بزودی کشف خواهم کرد
مرا با چشم خود مشهورتر از شخصِ رازی کن!

نمک گیر نگاهت کرده ای ما را خدا را شکر
تو امشب با لب و موی رها مهمان نوازی کن

گرامی دار عشقت را ،قیامت میرسد آخر
بیا پشت سر عشقی چنین، فکرِ نمازی کن!

نگاهم در نگاه تو قصیده می سراید شب
عزیز من از این پس فکر شب های درازی کن

اگر آمد کسی پیشت سوال از عشقمان پرسید
بزن خود را به لالی_ یا_یَ_یو_یی لال بازی کن!

دل ما خون شد از رقصیدن و ناز و اداهایت
کمی هم جای رقصت، ورزش نرم و هوازی کن

...

3+
اروتیک, طنز, عاشقانه ‏ - نظر دهید...

چه میپرسی ضمیر شعر هایم کیست، آنِ من؟!

لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه میپرسی ضمیر شعر هایم کیست، آنِ من؟!
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

تو را چون آرزو هایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان من؟
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوش تر نیست حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

...

2+
عاشقانه, غزل, محمدعلی بهمنی نظر دهید...

می گریم و از فرط استیصال می خندم!

سر روی بالش می گذارم، جای تو خالی ست
عطرت تمام خاطراتم را قرق کرده

دستم به دور گردنت در عکس خشکیده
بد جور مرد قصه ات امشب کم آورده

“بدجور” یعنی اینکه دیگر دست ها بالا
“بدجور” یعنی اینکه دیگر آخر بازی ست

“بدجور” بخش عمده ای از ذهن من هستی
این با تمام آنچه کردی در تناقض نیست

از آنچه که هستم همیشه بیشتر بودم
سنگینی کم بودنت بر شانه هایم بود

نصف دلت با من نبود و نیم دیگر نیز
نصف النهار مبدا ویرانه هایم بود

از هفته هایی که  تو را تقویم کم دارد
داغ عمیق عصرهای جمعه را دارم

تا من بجنبم صف کشیدند و تو را بردند
نگذاشتی پشت درت زنبیل بگذارم

حالا که ماندم خوب می فهمم چرا رفتی
رفتن اگر خوب است پس من بی جهت بودم

من اتفاقی اشتباهی توی تقدیرت…
باشد! تو همواره درست و من غلط بودم!

سر روی بالش می گذارم، عطر تو دارد
می گریم و از فرط استیصال می خندم

از بین مردانی که عمری عاشقت هستند
ویران ترینش را برایت آرزومندم !

...

1+
بنیامین پورحسن, جدایی, چهارپاره نظر دهید...

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة

احمد آخر زمان را انتقال
در ربیع اول آید بی جدال

چون خبر یابد دلش زین وقت نقل
عاشق آن وقت گردد او به عقل

چون صفر آید شود شاد از صفر
که پس این ماه می‌سازم سفر

هر شبی تا روز زین شوق هدی
ای رفیق راه اعلی می‌زدی

گفت هر کس که مرا مژده دهد
چون صفر پای از جهان بیرون نهد

که صفر بگذشت و شد ماه ربیع
مژده‌ور باشم مر او را و شفیع

گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت
گفت که جنت ترا ای شیر زفت

دیگری آمد که بگذشت آن صفر
گفت عکاشه ببرد از مژده بر

پس رجال از نقل عالم شادمان
وز بقااش شادمان این کودکان

چونک آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نیامد آب شور

هم‌چنین موسی کرامت می‌شمرد
که نگردد صاف اقبال تو درد

گفت احسنت و نکو گفت ولیک
تا کنم من مشورت با یار نیک

...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند!

پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند
اشهَدُ انّ “تو” در کل جهان پخش کند

خنده بر لب بنشان حالت لبخند تو را
بدهم”حاج حسین و پسران” پخش کند

بغلم کن همه جا ! شهر حسودی بکند
چشم تو بین زنان تیر و کمان پخش کند

باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده
راز دیوانگی ام را به جهان پخش کند

بشود فاشِ همه راز اشارات نظر!
قصه عشق مرا نامه رسان پخش کند

شعر من خوبترین شعر جهان است اگر
آنچه از روی تو دیده ست زبان پخش کند

وصف زیبایی تو در همه ی ابیاتم
آبِ دریاشده تا قطره چکان پخش کند

درد یعنی تو نباشی بغلم ناز کنی
رادیو لحظه ای آواز بنان پخش کند

...

3+
عاشقانه, علی صفری, غزل نظر دهید...

هان پسر! سعی کن پدر نشوی!

دوستی عادی ام به شرطی که
بعد از این هی قشنگ تر نشوی!

عاشقت می شوم اگر بشود
عاشقت می شوم مگر نشوی

گاه باید سخیف صحبت کرد
با کسی که زبان نمی فهمد

ای دل ساده باز رم نکنی
ای دل ساده باز خر نشوی!

سینه ات را برای تقسیم
رازهایش کسی نمی خواهد

پیش این مردم کمان ابرو
مطمئن باش تا سپر نشوی

می توان ظرف بود و دریا بود
با وجود سکوت غوغا بود

با چنان هیبتی شنا کن که
توی امواج نیز تر نشوی

ساده بودی خلاصه ات کردند
نذری کاسه کاسه ات کردند

مختصر دل ببند تا دیگر
سهم دل های مختصر نشوی

گرچه فرمان حضرت حافظ
سخت در چشم بنده محترم است

صرفه ای در بزرگ بودن نیست
هان پسر! سعی کن پدر نشوی

...

5+
چهارپاره, رابطه ‏ - نظر دهید...

اسفندها! اسفندها! کی میرسد عیدی…

آیینه ام را تار با چشمان تر، دیدی
تو عاشقم هستی ولی درگیر ‫‏تردیدی‬

تو عاشقم هستی ولی ای دختر باران
بر شانه های خشک من هرگز نباریدی

با فکر چشمانت تحمل میکنم شب را
شاید لب بامم بتابد باز خورشیدی…

‫‏من‬ دوستت…‫‏، تو‬ دوستم…، دار و ندارم را
پای همین یک جمله بخشیدم، نبخشیدی!

این ‫‏روزهای لعنتی‬ از من چه میخواهند؟!
اسفندها! اسفندها! کی میرسد عیدی…

مثل جنازه روی دوش باد خواهم رفت
من پرچمت بودم! نسیمی که نرقصیدی…

...

5+
امیررضا وکیلی, غزل نظر دهید...

آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟!

شاعر آواره از این خانه نباید بشود
دل خوشِ دامن بیگانه نباید بشود

باد می آید و من دست و دلم می لرزد
زلف اگر ریخت به هم، شانه نباید بشود

لحظه ای خنده ای و لحظه ی دیگر اخمی
آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟!

شبِ پیمانه همه راستی ام اما زن
خام یک گریه ی مستانه نباید بشود

زن بلا نیست ولی حامله ی طوفان است
حامل صاعقه، بی شانه نباید بشود

من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هر چه کرم است که پروانه نباید بشود

من خودم سمت قفس می روم و می دانم
مرغ، خامِ طمع دانه نباید بشود

بوف کورم بروم خانه ام و خوش باشم
عشق، کاخی ست که ویرانه نباید بشود

...

3+
عاشقانه, غزل, مهدی فرجی نظر دهید...

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی
با غم این روزهای من عجین تر می شوی

آتشی هستی که وقتی گر بگیری در دلی
از دل آتشفشان هم آتشین تر می شوی

لحظه ی لبخند، مانندِ… شبیهِ…. مثل یک…
وای من، اصلا ولش کن… نقطه چین تر می شوی !

خنده وقتی روی لب های تو جا خوش می کند
باز هم از آنچه هستی دلنشین تر می شوی

شیک می پوشی و زیبایی فراوان می شود
بین اول های دنیا اولین تر می شوی

گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران می شوم
ناز کن، عیبی ندارد، نازنین تر می شوی

...

3+
جواد مزنگى, عاشقانه, غزل نظر دهید...