یا امیرالمومنین علی علیه السلام

ما باده در پیاله ی عمار می خوریم
پایِ بساطِ میثم تمّار می خوریم

تنها به خرجِ حیدر کرّار می خوریم
خرده نگیر كه بر در و دیوار می خوریم

این عُرفِ شرعی است، به مقدار می خوریم!

ماییم و جرعه های ز پیمانه ریخته
مُشتی خرابِ بر درِ میخانه ریخته

سلطان ما باده کریمانه ریخته
با اینکه رعیتیم، چه شاهانه ریخته

عمریست از خزانه ی دربار می خوریم!

ما حرفِ باده را سر منبر کشیده ایم
برچشمِ گریه، سرمه ی ساغر کشیده ایم

هرچه کشیده ایم ز دلبر کشیده ایم
حالا که ما به مالک اشتر کشیده ایم

پس یا علی! سلامتیِ یار می خوریم!

بر  گِردِ خُمِّ کهنه طواف جنون خوش است
در زیر چوب محتسبان، رقصِ خون خوش است

درآینه، جمالِ طرب لاله گون خوش است
جامِ بلا به حُکم شریعت، فزون خوش است

با او بگو که باده سرِ دار می خوریم!

آخر دعایِ اهلِ نظر مستجاب شد
آخر جناب شیخ ز مسجد جواب شد

زاهد گریخت، در دل ما انقلاب شد
انگورهای ری، همه وقفِ شراب شد

این جام را به نیتِ مختار می خوریم

...

4+
عید غدیر, وحید قاسمی نظر دهید...

رسم‌ عاشق نیست با یک‌ دل دو دلبر داشتن

رسم‌عاشق نیست با یک‌ دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار
یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن

یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن

شکرستان ‌کن درون از عشق تاکی بایدت
دست‌حسرت چون‌مگس ازدور برسر داشتن

بندگی‌کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن

ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق پرخون‌کن دوچشم
هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن

تاکی از نقل‌کرامت‌های مردان بایدت
عشوه ها همچون زنان در زیر چادر داشتن

ازکرامت عار آید مرد راکانصاف نیست
دیده از معشوق بر بستن .به زیور داشتن

گرچه گاهی از پی بوجهل جهلان لازمست
ماه را جوزا نمودن سنگ را زر داشتن

عمرو را حاصل چه از نقل‌کرامت‌های زید
جز که بر نقصان ذات خویش محضر داشتن

خود کرامت شوکرامت چند جویی زان و این
تا توانی برگ بی‌برگی میسر داشتن

چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبند
ای برادرکار طفلانست فرفر داشتن

از نبی بایدنبی راخواست کز بوجهلی است
جشم اعجاز وکرامات از پیمبر داشتن

عارف اشیا را چنان خواهدکه یزدان آفرید
قدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن

گنج شونه گنج جو خوشتر کدام انصاف ده
طعم شکر داشتن یا طمع شکر داشتن

در سر هر نیش خاری صدهزاران جنت است
چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن

مردم‌چشم جهان مو تا توان در چشم خلق
خویش را در عین تاریکی منور داشتن

دیدن خلق است فرن و دیدن حق فرض‌تر
دیده بایدگاه احول‌گاه اعور داشتن

ظل یزدان بایدت بر فرق نه ظل همای
تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن

پرتو حقست در هرچیز ماهی شو به طبع
تا ز آب شور یابی طعم‌کوثر داشتن

کوش قاآنی‌که رخش هستی آری زیر ران
چندخواهی چون امیران اسب و استر داشتن

تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوار
ورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز بک خر داشتن

میخ مرکب ر‌ا به‌ گل زن نه به دل ‌کاسان بود
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن

دل سرای حق بود در سرو بالایان مبند
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن

غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم
خویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن

گوهر جان را به‌دست آور که‌ زنگی بچه را
می‌نیفزاید بها از نام جوهر داشتن

هم دوجعفر بود کاین صادق بدآن ‌کذاب بود
نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن

چون قلم از سر قدم ساز از خموشی‌گفتگو
گر نمیخواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن

رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سرگوش باید شد ترا
تا توانی امتثال حکم داور داشتن

امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیر
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن

بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به‌دست
روبهان را آگه از سهم غضفر داشتن

ذات حیدر افسر لولاک را زیبدگهر
تاج را نتوان شبه بر جای‌گوهر داشتن

از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن

نیستی معذور بالله‌ گرت باید ز ابلهی
عیسی‌ جان بخش را همسنگ عازر داشتن

ای کم از سگ تا کی این آهو که خواهی‌از خری
شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن

شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست
وان زنان را یک دوگز شلوار و معجر داشتن

طفل هم داند یقین‌کاندر مصاف پور زال
پیرزالی را نشاید درع و مغفر داشتن

خجلتت ناید ربودن خاتم از انگشت جم
وانگه آن را زیب دست دیو ابتر داشتن

در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد
لولیان را کی سزد در دست مزهر داشتن

زشت باشد نزل‌های آسمانی پیش روی
همچو بیماران نظر سوی مزوّر داشتن

چون صراط ‌المستقیمت هست تاکی ز ابلهی
دیده در فحشاء و دل در بغی و منکر داشن

نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بایست چشم
با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن

‌گر چوکودک وارهی از ننگ ظلمات ثلاث
آفرین‌ها بایدت بر جان مادر داشتن

بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگار
تا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن

شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او
تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن

ذره‌یی از مهر او روشن ‌کند آفاق را
چند باید منت از خورشید خاور داشتن

عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگو
تا توانی مغزگیتی را معطر داشتن

رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت‌کسوف
زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن

علم ازو آموز کاسانست با تعلیم او
نه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن

مهر او سرمایهٔ آمال‌ کن‌ گر بایدت
خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن

طینت ‌خویش ‌ار حسن ‌خواهی بیاید چون حسین
در ولای او ز خون در دست ساغر داشتن

پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروب
تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن

زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق
زآهنین شمشیر او فرضست لنگر داشتن

روی‌ خود را روزی اواز شرق سوی‌ غرب‌ تافت
رجعت خورشید را بایست باور داشتن

ای ‌خلیفهٔ مصطفی‌ای ‌دست ‌حق ای‌پشت دین
کافرینش را زتست این زینت و فر داشتن

خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست تست
کز غضب یا سکر خیزد دیده احمر داشتن

غالیان‌ویند هم خود موسی هم سامری
بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن

چرخ هشتم خو‌است مداحت چو قاآنی شود
تا تواند ملک معنی را مسخر داشتن

عقل گفت این خرده کوکب‌های زشت خود بپوش
نیست قاآنی شدن صورت مجدر داشنن

گینی ارکوهی شود از جرم بالله می‌توان
کاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن

کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر
جاری از خون بداندیشان‌ کافر داشتن

کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشبر او
از عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن

کی‌تواند جز توکس در روزکین افلاک را
پرخروش از نعرهٔ الله اکبر داشتن

کی تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلی
اژدهایی را به یک قوّت دو پیکر داشتن

شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر ترا
هم ز شاهان لشکر و هم‌ میرلشکر داشتن

خسرو غازی محمّد شه‌ که در سنجار دهر
ننگش آید خویش را همسنگ سنجر داشتن

رمیم آید مدح اوویم‌که ماهان بش‌ند
گر گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن

نه خجل ‌گردم ز مدح او که دانم ذره را
نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشن

سال عمرش قرنها بادا ز حشر آن سو ترک
تاکه برهد ز انتظار روز محشر داشتن

شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر پیر
ای سکندر لازمست این خضر رهبر داشتن

...

1+
عید غدیر, قصاید قاآنی, قصیده نظر دهید...

شکر خدا که نام علی در اذان ماست

شکر خدا که نام علی در اذان ماست
ما شیعه ایم و عشق علی هم از آن ماست

ذکر علی عبادت مختص شیعه است
این اسم اعظم است که ورد زبان ماست

با هر نفس علی شده ذکر لبم مدام
این “یا علی” همیشه رفیق لبان ماست

از “یا علی” زبان و دهان خسته کی شود؟
اصلاً زبان برای همین در دهان ماست

دنیا و آخرت بخدا نیست جز علی
بغض علی جهنم و حبّ اش جنان ماست

ما را گمان کنم ز علی آفریده اند
عشقش سرشته در گل ما، بند جان ماست

ما شیعه زاده ایم، خدا را هزار شکر
این شیعه زادگی شرف خاندان ماست

ما عاشق علی شده ایم و بدون شک
این هم ز پاکدامنی مادران ماست

ما را چکار غیر علی را؟ فقط علی
آری علی علی بخدا آب و نان ماست

پیرم که سایه اش همه دم مستدام گفت:
عشق علی همیشه و هرجا نشان ماست

...

5+
عید غدیر, غزل, محمدهاشم مصطفوی نظر دهید...

ترسیده ام از این همه محبوب بودنت

تو مرد اجتماعی پیراهن آجری
من دختری خجالتی و سرد و چادری

من دختری خجالتی ام در حوالی ات
دارم کلافه میشوم از بی خیالی ات

ترسیده ام از این همه محبوب بودنت
با دختران دور و برم خوب بودنت…

با من شبیه خواهر خود حرف می زنی
من خسته ام از این همه داداش ناتنی

با گیره ای که روسری ام را گرفته است
دنیا مسیر دلبری ام را گرفته است

با من قدم بزن کمی از این مسیر را
با خود ببر حواس من سر به زیر را

عطرت رسانده است تو را تا لباسهام
آشفته کرده اند کمد را، لباسهام

صعب العبور، قله خودخواه زندگی ام!
ای نام کوچکت غم دلخواه زندگی ام!

این تکه ابر کوچک جامانده در هوات
حالا حسودی اش شده حتی به دکمه هات

احوال من که با یقه ات خوب میشود
بازش نکن که باعث آشوب میشود

آن دکمه های مستبدت دشمنت شدنت
آشوب های کوچک پیراهت شدند

تبعید میشوم به تو در شب نخوابی ام
با تو درست مثل زنی انقلابی ام

آرام در مقابل من ایستاده ای
بر هم زده ست نظم مرا، اخم ساده ای

بی رحمی است با تو زنی همقدم شود
تا دختری خجالتی از جمع کم شود

باید که از حوالی قلبم بکاهمت
با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت

در من جهنمی است که از سر به راهی است
دنیای من بدون تو یک حرف واهی است

...

2+
اروتیک, عاشقانه, مثنوی ‏ - نظر دهید...

دانلود دکلمه شعر جایی دیگر با صدای احسان افشاری با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر جایی دیگر با صدای احسان افشاری با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر جایی دیگر با صدای احسان افشاری با کیفیت 320

 

قلب ما روزی پس از این روزها
گوی سرخ پیشگویان می شود

قطره های خون ما در پای عشق
نقطه چین بعد پایان می شود

پیله کردم در خودم دیوانه وار
چهره ام حالا به مجنون می زند

تور پیدا کن که از رگهای من
جای خون پروانه بیرون می زند !

سال هایی دور در جایی که نیست
از خزانی زرد برگشتم به تو

از میان گرگ و میش عابران
در غروبی سرد برگشتم به تو

سالهایی دور در جایی که نیست
رو به آوار جدایی سد شدیم

در غبار جاده پیچیدیم و بعد
با نگاهی سرد از هم رد شدیم

رد شدیم و سایه هامان رد نشد
رد شدیم اما صدامان رد نشد

از میان کوچه های همهمه
رد شدیم و جای پامان رد نشد

پشت سر آغوش ما جامانده بود
ساعت خاموش ما جامانده بود

دوستت دارم شبیه پنبه ای
تا ابد در گوش ما جا مانده بود

پشت سر من با تو در میدان شهر
پشت سر من با تو در یک خانه ام

پشت سر داری نه یعنی داشتی
دست می انداختی بر شانه ام

دختر شرقی ترین رویای من
دختر عود و ترنج و روسری

دختر منظومه ی بی آفتاب
دختر سیاره ی بی مشتری

شک ندارم در کتابی سوخته
قهرمان قصه های دیگریم

در میان کوچه های انزوا
کاشفان بوسه های لب پریم

در زمانی دورتر نایاب تر
با تو روی پله های سنگی ام

باغی از پروانه های زخمی ام
شهری از فواره های رنگی ام

پشت سر مرد تو در آغوش تو
مثل قایق تن به دریا داده است

روسری بر موی تو تشبیهی از
بادبان روی موج افتاده است

پشت سر از ایستگاهی در غبار
خورد و خندان باز می گردم به تو

پشت سر من در خیابانی که نیست
زیر باران باز می گردم به تو

می توان با این تصور شاد بود
قلب های ما اگر بیگانه اند

نسخه های دیگری از ما هنوز
در جهان دیگری هم خانه اند !

در جهانی دور یا نزدیک تو
چشم می دوزی به رقص فرفره

شعر می خوانی برای باغچه
شال می بافی کنار پنجره

حتم دارم پشت دیوار زمان
روزگار بهتری داریم ما

با زبان دیگری همصحبتیم
نام های دیگری داریم ما

قصه ی ما قصه ی امروز نیست
پیش از این ها اتفاق افتاده ایم

از میان قطعیت های جهان
ما فقط یک احتمال ساده ایم !

ما که با هم سال های بی شمار
زندگی کردیم و دنیا ساختیم

در جهانی دیگر آیا چند بار
یکدگر را دیده و نشناختیم !؟

مطمئنم بار اول نیست که
در همین بن بست ترکم می کنی

شرط می بندم نمی دانی خودت
چندمین بار است ترکم می کنی !

روی دست لحظه های بی شمار
عکسی از آوار خود هستیم ما

رو به هر آیینه ای پرسیده ام
چندمین تکرار خود هستیم ما !؟

...

7+
احسان افشاری, احسان افشاری نظر دهید...