از برکتش نامت محمد شد

جاری چو رودی در دل تاریخ
ای خواستگاه مهربانی ها
خورشید نورش از تو منشق شد
ای هم زبان بی زبانی ها

ای حضرت واژه قلم از تو
دارای شان و اعتباری شد
نون در کلام حضرت حق بود
آندم که از ذهن تو جاری شد

پیغمبر رحمت ،  امین، والا
سنگ تمام  خلقتی آری
تمثیل عطر و نور و آیینه
در طول و عرض این جهان جاری

اقرا بخوان با نام اعلایت
عرش خدا جای ظهورت بود
قران که خود یک معجز ناب است
یک پیشکش بهر حضورت بود

تو آمدی و بیستون لرزید
آتشکده دیدند خاموش است
دریاچه ساوه بخشکید و
سماوه را دیدند در جوش است

تو آمدی وقتی جهان ما
پابند قتل و جهل و ظلمت بود
وقتی عرب بیچاره و مغموم
درگیربحران هویت بود

تو آمدی دنیا گلستان شد
دشت و دمن با ماه خندیدند
حور و ملک در آسمانها شاد
دریاچه ها با باد رقصیدند

روح الامین شاد و غزلخوان بود
می گفت خوبی باز ممتد شد
حق هم نگاهت کرد و میخندید
از برکتش نامت محمد شد

عبدالرحیم عبدالکریمی

...

عبدالرحیم عبدالکریمی نظر دهید...

لا فتی الا خودم لا عشق الا عشق تو !

آمدی حال دلم با تو پریشان می شود
خانه از عطر حضورت چون گلستان می شود

یک جهان یا لیتنا الا معک گویان پی ات
گرچه  لا یظهر نصیب این رقیبان می شود

چشمهایت مظهر خون خواهی قوم قجر
سینه ام پیش نگاهت دشت کرمان میشود

ساده می گویم عزیزم دوستت دارم بمان
ساده میگویی جهانم با تو ویران می شود

پیش شیخ اسم تو بردم برقی از چشمش جهید
عارف صد ساله از عشق  تو حیران می شود

لا فتی الا خودم لا عشق الا عشق تو
لا کسی جز من خدای عهد و پیمان می شود!

گفته ای وصل من وتو از محالات است وبس
هرچه میخواهی بگو ؛  اما به قرآن می شود

...

عبدالرحیم عبدالکریمی نظر دهید...

برای خُلق تو باید کنند تحسینت
نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت

تو آمدی که علی را فقط ببینی و بس
نداده اند به جز دیده ی خدا بینت

...

عمومی نظر دهید...

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش!

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینى با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش

کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده ست از ابریشمِ مویش؟

اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم
کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده ى تلخش، یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من…
که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیّت زاده بودم، دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش!

...

حامد عسکرى, عاشقانه, غزل نظر دهید...

نداشت…

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت
این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان
جز مرزهای بسته  خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت
اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید
آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه
بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت
وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشمان من بجز
رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد
“آدم”، ولی دوباره دل کافری نداشت

...

جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل نظر دهید...

تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود!

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا‌ ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

...

اشعار عاشورایی, اصحاب کربلا, علیرضا قزوه, غزل نظر دهید...

سازد از خون گلو تاج و نهد بر سر خویش

نازم آن زنده شهیدی که بر داور خویش
سازد از خون گلو تاج و نهد بر سر خویش

تا دهد صبح ازل هدیه به سلطان ابد
به سر دست برد نعش علی اکبر خویش

تا شود مهر نماز ملک اندر ملکوت
ریخت بر بام فلک خون علی اصغر خویش

می‌رود با سر خود در ره حق بر سر نی
چون به زیر سم اسبان نگرد پیکر خویش

از پی حفظ حریم حرم حرمت دوست
به اسارت سر بازار برد دختر خویش

با سر آید به بر محمل زینب که کند
هدیه در راه خدا خون سر خواهر خویش

روی گلگون شفق سرخ شد از خون حسین
تا شود شاهد این خون به بر داور خویش

آن سلیمان که اگر خاتم از او خواهد دیو
بند انگشت دهد همره انگشتر خویش

آن کریمی که اگر بدرۀ زر کرد عطا
پوشد از شرم گدا، ماه رخ انور خویش

در شگفتم چه جوابی به خدا خواهد داد
قاتل او چو درآید به صف محشر خویش

در اذان نام پیمبر برد و وقت نماز
می‌کشد زاده آزاده پیغمبر خویش

آب مهریۀ زهرا و جگرگوشۀ او
باز پیغام عطش می‌دهد از حنجر خویش

چشمه چشم «ریاضی» گوهر از خون می‌ساخت
تا مگر هدیه بدان شاه کند گوهر خویش

...

اشعار عاشورایی, حضرت سیدالشهدا (ع), عمومی ‏ - نظر دهید...