آه، این فاجعه ازچشم تو انسانی بود؟!

در غروب دل مانقطۀ ظلمانی بود
آن دمی کز تو همه شوق غزلخوانی بود
چون به دستان تو شد روز من خسته سیاه
آه، این فاجعه ازچشم تو انسانی بود؟!
دل من آینه ای بودولی باغم تو
همچو یک تابلو در معرض ویرانی بود
پنچره پنجره باران به اتاقم بارید
چشم تولیک پر از بارش طوفانی بود
آن همه خاک که بر دوش من خسته نشست
شبحی ازهمه شبهای پریشانی بود
جلوۀ پاک نگاهت همه دریادم هست
گرچه در پنجره ام خاطره ای آنی بود
دل ندادی عوض دل چه تفاوت دارد
دل هر دو چقدر سرد و زمستانی بود
پلک برهم زدی وکار دلم ساخته شد
هرچه بود در پس آن پردۀ پنهانی بود
سهمت ازچشم من آئینۀ دستانت گشت
سهم من ازنگهت آه پریشانی بود
با تو شعرم همه از روح بهاران اما
عطش از جنس عطشهای بیابانی بود
گرچه چشمت نظرم بردبه رؤیا اما
مطلع این نگهت مقطع پایانی بود
چکامه در اینستاگرامانتشار اشعار شما در چکامه

عاشقانه, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.