امیر جان دل

با من مدارا کن کمی، آرام ِ جانم!

آخر چگونه من تو را از خود برانم؟
اکنون که من، تنها ترین مرد جهانم

من پای رفتن را به دست خود شکستم
تا اینکه تا آخر، کنار غم بمانم

گفتم نمی خواهم که عاشق باشم اما
اکنون تماشا کن، “امیر”ِ عاشقانم!

باز آمدی، قلبم تپید و باورم شد
من هم، از اقلیم و تبار ِ زندگانم

گفتی که می خواهی غم از این دل بگیری
آهستـه پرسیدی که: آیا می توانم؟

گفتـی سکوت ِمن، جواب ِ پرسشت نیست
گفتم که رسم ِ گفتگو را من ندانم

من سالها هم صحبت ِ آیینه بودم!
با من مدارا کن کمی، آرام ِ جانم

...

2+
تنهایی, رابطه ‏ - نظر دهید...