امیر نقی لو

بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

مثل افسانه ای بی مخاطب، مثل قیسی که لیلا ندارد
زندگی بی تو آماج درد است زندگی بی تو معنا ندارد

شاعری پای تو شعر می کاشت، دست از دامنت برنمیداشت
پیش تو روزگار خوشی داشت، روزگاری که حالا ندارد

شاعری که غزل گفتن آموخت از ته دل سرود و دلش سوخت
خواست تا حس خود را بگوید، عشق اما الفبا ندارد

آه ای شانه های تو سوزان! ای طلوعت غروب زمستان!
سردمهری نکن، رو نگردان من دلم تاب سرما ندارد

چشم های تو مواج بودند، گیس هایت گرفتار طوفان
بعد تو ناخدا حس خوبی از تماشای دریا ندارد…

در پی اتفاقی جدیدم، اتفاقی به شیرینی زهر
شاید امشب بیاید سراغم، مرگ بادا مبادا ندارد!

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...