امیر وحیدی

کجای این غزلم لَنگ می زند این بار؟!

دلم خوش است همیشه برای من باشی
چه فرق می کند اصلا؟! خدایِ من باشی

درست پشت همین بیت ها، قدم بزنیم
غزل غزل بنویسم، صدای من باشی

و بعد بوی تنت را بریز توی اتاق
نفس بگیرم و قدری، هوای من باشی

غریبگی نکنی با بهانه های دلم
در این سکوت، کمی آشنای من باشی

غروب ها بنشینم تراس و با گیتار
و بعد یک نخ سیگار، چای من باشی

مرا ندیده نگیری و نگذری از من
میان دلهره هایم، عصای من باشی

چه جای واهمه از پنجه های طوفان است؟!
چه جای ترس؟؟!… اگر ناخدایِ من باشی

همیشه جای تو بودن برایِ من خوب است
نمی شود که همیشه، تو جای من باشی

به این امید، سر از پا نمی شناسم باز
که ابتدای من و انتهای من باشی

حدیث عشق تو پایان ندارد انگاری!!
بیا، بیا که کمی، ماجرای من باشی

کجای این غزلم لَنگ می زند این بار؟!
چه خوب می شد اگر، پا به پای من باشی

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

میان ماندن و رفتن، دو بیت فاصله بود

غروب بود و زنی بی قرار، گم می شد
میان کوچه کسی در غبار، گم می شد

چقدر آمدنت دیر می کند این بار
و اسب قصه ی ما، بی سوار، گم می شد

میان ماندن و رفتن، دو بیت فاصله بود
و بیت بعد، که قبل از فرار، گم می شد

تمام خاطره ها را، شمُرد و بعد از آن
شبیه خاطره ای بی مزار، گم می شد

چقدر قافیه گم شد در آن سکوت غریب!
به روی دامن سرخش، انار، گم می شد

نوشت پشت دو تا پلک های بارانی
و ذره ذره تنش روی دار، گم می شد

تبر گرفته به دوش و عجیب می آمد!
و در برابر چشمش، بهار، گم می شد

سرود یک غزل از روزهای دلتنگی
میان هِق هِق و شعرش، سه تار، گم می شد

کجاست مردی فردین و داش آکُل ها؟!
که پهلوان تو در لاله زار، گم می شد

به ذهنِ تیر و کمان ها گذر نکرد آن روز
غزال خسته که قبل از شکار، گم می شد

تمام قافیه ها را گذاشت در چمدان
که قبل مصرع آخِر، قطار، گم می شد…

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...