امین عابدین اوغلی

آن شب که غیر پنجره چشمی گواه نیست

گفتی نمی شود، شدنی نیست، بگذریم
گفتی برو که حال دلم رو به راه نیست

گفتم مریض عشق توام، ترک من مکن
داروی من تویی، نرو اصلا صلاح نیست

من با تو شاهزاده ی هر دو جهان شدم
اینک شبیه کودک بی مادرم، عزیز

هی گریه می کنم، به سرم می زنم، ببین
در سینه ام بجز غم و اندوه و آه نیست

دنیا خلاف آنچه که من خواستم گذشت
من بی تو مرده ام! تو در آغوش دیگری

گم کرده ام تو را وسطِ ازدحامِ جنگ
مثل وزیر مات شده ! حیف شاه نیست؟!

شب نیمه شد، و پاکت سیگار من تمام
امشب جنون به اوج خودش می رسد و من

مشتی دهان پنجره کوبیده ام و بعد
هی گریه میکنم که جز این هیچ راه نیست

یکشب دهان پنجره ها باز میشود
یکشب امین دوباره به معراج می رود

اعجاز من پرنده شدن در هوای توست
آن شب که غیر پنجره چشمی گواه نیست

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...