جابر ترمک

ارتفاعات تنت ترس زمستان دارد!

ارتفاعات تنت ترس زمستان دارد
آسمان در نظرت حالت زندان دارد

لبت از شوکت چنگیز فراتر حتی
دائما بوسه ی تو آتش طغیان دارد

هرکه با چشم تو درگیر شود می داند
ماه با چشم توعمری است که جریان دارد

حاضرم جای تو هر روز به دارم بکشند
عشق صد پنجره انگار به عرفان دارد

ترسم از گرگ بیابان تنت نیست ولی
شیر چشمت هوس خوردن انسان دارد

به دماوند نگاهت ؛ که غزل در دل من
رشته کوهی است که صد قافیه جنبان دارد

سینه ام خانه ی عشق است ” بفرما داخل ”
عشق گاهی نظری خوب به مهمان دارد

بس که شیرین و غزلخوان و شرابی است لبت
کیش لب های تو صد قوم مسلمان دارد

شک ندارم که تو با آینه نسبت داری
کوه احساس تو آهوی فراوان دارد

هرکه با عشق در افتد به فنا محکوم است
هرکه در عشق بیافتد به تو ایمان دارد

با وجودی که در احساس خودم می جوشم
عشقم این است که امید به قرآن دارم

آسمان با نفس گرم تو جان می گیرد
نام من توی دهان تو زبان می گیرد

به خداوندی چشمان تو ایمان دارم
با لبت بر سر هر قافیه پیمان دارم

اشک حسرت به دل پنجره ها خواهد ماند
شعر من روی تن منظره ها خواهد ماند

مرگ گنجشکِ به گندم زده را باور کن
نقص در قطر همین دایره ها خواهد ماند

خلوتم قله ی اروند فراموشی هاست
شعر من ریل همین قرقره ها خواهد ماند

دشت احساس من از بازی عرفان لبریز
خون من در رگ این زنجره ها خواهد ماند

پرت کن پرت و پلاهای سفر از تن خویش
باد در موج پر فرفره ها خواهد ماند

گوشم از حرف تهی پر شده مهمانم باش
مست باشی نفس مسخره ها خواهد ماند

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

کشور چشمهای بارانی ت در هجوم سپاه نیرنگ است!

کشور چشمهای بارانی ت
در هجوم سپاه نیرنگ است

آه ای باور صداقت سرخ
مثل پروانه ها دلم تنگ است

امپراطور مست بی تاجی
که نگاهت همیشه تکراری است

سایه ها با تن تو در تاریخ
مقصد ارتشی هماهنگ است

نقش سر دوشی سپهبد ها
روی دوشت چقدر سنگین است

نمره ی دو به تو نمی آید
توی قلبت حماسه ی سنگ است

در سکوتم قراولی بفرست
پشت این جبهه غرق آشوب است

در سر من دوباره درگیریست
در دل من بدون تو جنگ است

با غزل جنگ تن به تن دارم
لشکر شعر من شهید شدند

دست من از ستاره ها کوتاه
پای اسطوره های من لنگ است

بی تو فرمانده ای زمینگیرم
پای من گیرکرده در مرداب

کشورم روی دوش من جاری
توی تابوت سبز فرهنگ است

رمز شب را عوض نکن حتی
واژه ها را گسیل کن در من

توی دست غزل سلاحی گرم
توی دست سپاه من سنگ است

...

0
چهارپاره, عاشقانه ‏ - نظر دهید...

جهان می تواند تنت را بگیرد!

جهان می تواند تنت را بگیرد
اگر آه من دامنت را بگیرد

چه سخت است از بخت بد آتش کین
شبی شعله اش خرمنت را بگیرد

اگر در پی تو زلیخا بیاید
مبادا که پیراهنت را بگیرد

از این درد می ترسم و حتم دارم
شبی راه برگشتنت را بگیرد

نزن خنجر عشق را هی به قلبم
که خون عاقبت گردنت را بگیرد

از این درد بدتر ؟ که تو شاه باشی
فریدون بیاید زنت را بگیرد

اگر وضع بر وفق حالت نباشد
تهمتن شبی بهمنت را بگیرد

...

0
جدایی, رابطه ‏ - نظر دهید...

شعر من از تبار باران است!

شعر من از تبار باران است چشم تو از تبار آهو هاست
آسمان غزل به عطر تنت در کمند نگاه شب بوهاست

من پر از حسرت لبت لبریز تو پر از التهاب بارانی
مست و دیوانه ظاهرن مجنون ، دلمان در هوای گردوهاست

غزل از آب و تاب می افتد ، وقتی با اخم تازه درگیرم
اخم یا خنده مانده ام بخدا دل من زیر طاق ابروهاست

عشق یعنی همین که درگیرم ، سر جریان چشم تو با شهر
شهر سکان آسمان شده است ، آسمان مسلخ پرستوهاست

شهد لبهای تو چه جذاب است ، خیل زنبورها روان شده اند
بوسه ات جمع کرده ای شاید ، دهنت از تبار کندوهاست

عصر یک جمعه بر لب ساحل چهره ماه مانده بر رخ آب
گرچه دلگیرم از غروب لبت ، حس و حالم شبیه جاشوهاست

بی تو اینجا غزل جنون دارد نظم آغوش من به هم خورده
آسمان با ستاره ها قهر است حس من لای خرمن موهاست

کاش می آمدی و می دیدی ، که لب تشنگان ترک دارد
هرچه زیبایی ات اثر دارد لای رقصیدن النگوهاست

مرغ دریایی ام که اسکله را توی آواز من غزل کردند
عشق یعنی تخیلی چاری که روان توی حرکت قوهاست

...

0
عاشقانه ‏ - نظر دهید...