جلال یقموری

عشق؟! آن هم دختر شیرازی؟! ای داد! ای امان!

گاه در این سمت و گاهی آن طرف، اما نشد
شهر قم را زیر و رو کردم ولی پیدا نشد

دختران شهر، او بودند، اما او نبود!
رفتنش را هرچه کردم توی ذهنم جا نشد

من و قلبم هرشب از دست کسی آزرده ایم
اوست از سیگار من، من آن که یار ما نشد

عشق؟! آن هم دختر شیرازی؟! ای داد! ای امان!
جز به حافظ برکسی این ماجرا معنا نشد

جنگ من با دست تقدیر! آه! فکرش را بکن!
“یا بکش یا دانه ده یا از قفس…” این “یا” نشد

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...