حافظ ایمانی

دل‌ستانی كن كه بلقیسم، سلیمان می‌شود!

در حجاز چشم تو هندو مسلمان می‌شود
فارغ از ترسای خوابش شیخ صنعان می‌شود

سینه در سینای شعلا‌‌‌‌شعله ی خود می‌تپد
پیرهن، از آتش عشقت گلستان می‌شود

این صدای بال غلمان سراسر مصری است ؟
یا قناری روی لب‌هایم غزل‌خوان می‌شود ؟

طفل چشمم آن‌قَدَر لبریز شد، سرریز شد!
شوق در پیدایش این اشك، گریان می‌شود

همچنان گردن نمی‌گردانم از فرمان‌بری
در دلم هر لحظه اسماعیل قربان می‌شود

طاق كسری طاقِ بستان‌های قحطی‌زار بود
بارِ میلاد تو در هر سال، باران می‌شود

سال‌ها پیش از خدایان كاهنان می‌گفته‌اند
خواب بت‌های فریبستان پریشان می‌شود

جایگاه عاشق و معشوق را بالعكس كن
دل‌ستانی كن كه بلقیسم، سلیمان می‌شود

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

منصور کسی باش که بر دار تو باشد!

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد
منصور کسی باش که بر دار تو باشد

این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند
پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

تا سایه به دنبال قدم های تو راهی است
بگذار که معشوق گرفتار تو باشد

آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق
تا مرگ مگر لحظه ی دیدار تو باشد

آن قدر بگو نیست شدم، نیست شدم، نیست
تا عکس تو در آینه انکار تو باشد

ارزان مفروش آینه را، خویش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد

دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی
هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد

گفتند پرستشگر پریان جوان باش
باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد

گفتم نفس پیر، دلیل سفرم شد
گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد

...

2+
عمومی ‏ - نظر دهید...

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو!

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو
سلسله را ختم کن، سید و سالار شو

قونیه در قونیه مست شده صوفی ام
رقص مرا سر بده، وارد بازار شو

رقص مرا سر بده، دف بزن و زر بکوب
بانیِ رقصم تویی، باعث پرگار شو

نعره بزن خویش را با منِ منصور خود
باب بلا بسته نیست، بر در و بردار شو

کشته ی معذور، نه، زنده در این گور، نه
موسی مجبور، نه، عیسیِ ایثار شو

نیش به نوش آمده، تیغ به جوش آمده
خون به خروش آمده، دست به دستار شو

آینه بی روم تر، زنگی زنگار شو
توبه به تو توبه کرد، منکر انکار شو

سینه ی سینین من، ساکن تسکین من
سوره ی یاسین من، سوسن بسیار شو

شمسه ی جادو تویی، پیچه ی گیسو تویی
جعد سر مو تویی، طرّه ی طرّار شو

رودکیِ رودِ من، بربطیِ عودِ من
بلبل داوودِ من، هدهد عطار شو

باز ابوذر ولی…یاسر و یا سَر ولی…
مالک اشتر ولی…حیدر کرّار شو

«سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست»
ای که در این حلقه ای، سخت گرفتار شو

صبح شد و ظهر شد، ظهر شد و عصر شد
عصر شد و شب رسید، لحظه ی دیدار شو

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...