حامد بهاروند

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود!

بیستون هیچ،دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست
هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

بی گلایل به در خانه تان آمده ام
نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد
ناگهان آمد تا اسم تو ابجد بشود

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد
او فقط آمده بود از دل ما رد بشود-

تیشه برداشته ام ریشه خود را بزنم
شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

باز هم تیغ و رگ و… مرگ برم داشته است
خون من ضامن دیدار تو شاید بشود…

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن!

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگی رو بر نمی گرده

تنها شدم مثل درخت پیر و خشکی که
تو قلب یه صحرای دور افتاده جا مونده

من دور از آغوش تو می میرم شبیه اون-
مرداب خاموشی که از دریا جدا مونده

سخته قبول اینکه دستای تب آلودت
تا آخر دنیا تو دست دیگه ای باشه

وقتی به زور قرص صبح جمعه می خوابم
یه آدم دیگه کنار دست تو پاشه

اینجا میون خاطرات مرگبار تو
انگیزه ای حتی برای زنده موندن نیست

هر شب به قصد مرگ رو به قبله می خوابم
این زندگی بی تو به جز تمرین مردن نیست

برگرد و از این خواب طولانی خلاصم کن
از این اتاقی که تموم پرده هاش زرده

من عمرمو پای نگاه تو فدا کردم
عمری که راه زندگیمو بر نمی گرده

...

1+
جدایی, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

این است راز دوری آیینه ها از سنگ!

تو اشتیاق کوچ داری،من دوپای لنگ
دوریم از دنیای هم فرسنگ ها فرسنگ

تو اهل رویای کبوتر، اهل آرامش
من اهل طوفانم، همیشه با خودم در جنگ

پژواک سمفونی ناب برگ و بارانی
افسوس!من ساز کویرم،خشک و بد آهنگ

دریانشین! از خلوت مردابی ام بگذر
طنازی ماهی کجا و رخوت خرچنگ؟

ای حجم دستانت تداعی بخش اقیانوس!
می بینمت از دور دست دره های تنگ

این عشق در آغوش ما نابود خواهد شد
این است راز دوری آیینه ها از سنگ

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار!

تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کنج کدامین پاره قلبم؟ نمیدانم

من عادت کرده ام هرشب غبار اشکهایم را
به روی هرچه باقی مانده است از تو ببارانم

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار
که من موساترین پیغمبر سر در گریبانم

کجا قرآن نوشته یوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمریست از سرپیچی چشمم پشیمانم

زنم امشب کنار یک نفر غیر از خودم خوابید
ومن باید خودم را در صدای او بخوابانم!

خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان
نترس از من، که من خود زاده داغ زمستانم

تنم یخ بسته از سرمای آدمهای دیواری
و دیوار است دیوار است دیوار است، تاوانم

شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم

دلم افسردگی مزمن یک کوه را دارد
غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو…چه میدانم؟

...

2+
اروتیک, خیانت, غزل ‏ - نظر دهید...