حامد بهاروند

این است راز دوری آیینه ها از سنگ!

تو اشتیاق کوچ داری،من دوپای لنگ
دوریم از دنیای هم فرسنگ ها فرسنگ

تو اهل رویای کبوتر، اهل آرامش
من اهل طوفانم، همیشه با خودم در جنگ

پژواک سمفونی ناب برگ و بارانی
افسوس!من ساز کویرم،خشک و بد آهنگ

دریانشین! از خلوت مردابی ام بگذر
طنازی ماهی کجا و رخوت خرچنگ؟

ای حجم دستانت تداعی بخش اقیانوس!
می بینمت از دور دست دره های تنگ

این عشق در آغوش ما نابود خواهد شد
این است راز دوری آیینه ها از سنگ

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار!

تو را لای کدامین دفتر عمرم بخشکانم؟
تو را کنج کدامین پاره قلبم؟ نمیدانم

من عادت کرده ام هرشب غبار اشکهایم را
به روی هرچه باقی مانده است از تو ببارانم

عروس هرزه ی صهیون! عصا از گردنم بردار
که من موساترین پیغمبر سر در گریبانم

کجا قرآن نوشته یوسف از آن زن بدش آمد؟
که من عمریست از سرپیچی چشمم پشیمانم

زنم امشب کنار یک نفر غیر از خودم خوابید
ومن باید خودم را در صدای او بخوابانم!

خدای چکمه پوش خیره بر اعصار یخبندان
نترس از من، که من خود زاده داغ زمستانم

تنم یخ بسته از سرمای آدمهای دیواری
و دیوار است دیوار است دیوار است، تاوانم

شنیدم دست باران قصد موهای تو را کرده
برایت چتر آوردم که باران را بسوزانم

دلم افسردگی مزمن یک کوه را دارد
غزل پیچم نکن بانو، که من یا تو…چه میدانم؟

...

0
اروتیک, خیانت, غزل ‏ - نظر دهید...