حسن لطفی

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم

تو قَد کشیده ای،یا که عمو کمان شده است
و یا دوباره علمدار نوجوان شده است

بخند حضرتِ عباسِ سیزده ساله
که خنده یِ تو برایِ حسین،جان شده است

دلم برای حسن تنگ شد تو را دیدم
کریم زاده کریم است این همان شده است

بگو علی و بگو مجتبی بگو تکبیر
بگو که نامِ تو کابوسِ شامیان شده است

بلند شو که نبینند می خورم به زمین
که این غریبِ جوانمُرده ناتوان شده است

چه آمده به سَرَت که سرِ تو می اُفتد
چه دید مادرم اینجا که نیمه جان شده است

به خیمه ناله ی نجمه،نزن نزن شده بود
به گریه هر قسمِ من بمان بمان شده است

سپاه رویِ تو اُفتاد و آسیابت کرد
پُر از تَرک تنت از ضربِ این و آن شده است

تو را برایِ رساندن زِ خاکها کَندم
که نیمی از تو عیان نیمه ای نهان شده است

صدای سینه ی تو می رسد به خیمه بگو
مزاحمِ نفست چند استخوان شده است

چقدر رویِ تو را جایِ نعل پُر کرده
چقدر روی دهانت پُر از دهان شده است

...

0
اشعار عاشورایی, حضرت قاسم بن الحسن (ع), غزل ‏ - نظر دهید...