حمید سروش

بی همزبان بمیرم از این بی زبانی ام!

ای آرزوی مانده به دل از جوانی ام
پای تو رفت عمر من و زندگانی ام

در دولت نصیب تو بنگر که چیستم
جز سایه ای که در عقبت میدوانی ام

اکنون که غیر خاک گذار تو نیستم
تا کی چو توتیا به دوچشمت نشانی ام

دیدم تو را به کام رقیبان و همچو شمع
جز شعله نیست مرهم زخم نهانی ام

گشتم چراغ راه تو تا خانه ی رقیب
من هم قتیل خنجر این مهربانی ام

رفتم ز یاد خویش ز بس دارمت به یاد
آخر هلاک می کند این جانفشانی ام

شعر “سروش” هم دل او مهربان نکرد
بی همزبان بمیرم از این بی زبانی ام!

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...