حمید سلیمی

خودمون رو بیاویزیم از زلف سیاه نبودنت…

تيمارستان:

وایساد رو به ما، گفت چته تو؟ نیگاش کردیم.
دکترو میگم، دکتر جدیده.
ندیدیش تو، تو بودی نبود.
تو بودی که دکتر میخواسیم چیکار!
تازه اومده، جوونه ، قشنگه، میخوام بگم عین جوونیای ماس …. گفت چته دیوونه؟ خیالش ما الان دهن وا می کنیم میگیم چمونه! نگفتیم. چی می گفتیم؟ می گفتیم آی دکتر، داستان از این قرار است که بحران کمبود صدای دلبر جدی است؟!می فهمید؟ نمی فهمید که.
نگفتیم وقتی نیستی دنیا چه قبر تنگ و تاریکیه، چه سخت میگذره ثانیه ها.
تو هم که هی نیستی، یادت رفته بودن رو، از بس که نبودی. نگفتم براش که قرصا و سوزنا اثر ندارن رو غم دوری
نگفتم براش که دستت وقتی توی خواب بره اون ور تخت، تن دلبرو جستجو کنه و کویر سرد تنهایی رو کشف کنه چه دردی داره. گفتیم دکتره. نمی فهمه. به دکترا باس بگی آی دکتر، من یه کم خوابم کمه، سرم درد می کنه، شیکمم کار نمی کنه، زانوم میسوزه. از دل باهاشون بگی، نیگات میکنن طفلکای بیچاره. دل که دوا نداره، دارو نداره، قرص نداره ، سوزن نداره، دکتر نداره. دل اگه دردی شد، دردش بی درمونه ، عین اسب پیر پاشیکسته. باس ولش کنن یه گوشه چیکه چیکه تموم بشه.
باز گفت چته تو؟ نیگاش کردیم، همونجور چمباتمه نشسته بودیم گوشه حیاط آسایشگاه، زیر اون درخت بلنده که میخوایم یه شب از غمت خودمون رو آویزون کنیم بهش بشیم مرحوم عاشق، همونجا!
گفتیم دکتر، قدتو قربون، تشنت باشه قرص میخوری یا آب؟ گفت آب. گفتیم همین دیگه. مام تشنه ایم، چیه هي قرص میدی به ما. هی سوزن میکنی تو تنمون. هی میگی ما رو ببرن سرمون رو برق بذارن. تشنه ایم لاکردار، وردار یه زنگ بزن به دلبر، بگو یه لب بخنده برامون. بگو ما رو بنگره، دلبرانه بنگره…
نیگا کرد، عین ننه بچه مرده . چشاش تر شد، نیشست کنارمون، دو تا سیگار روشن کرد، یکی خودش یکی من. گفت دلبر رفته دیوونه. پقی زد زیر گریه. به شاخه بلنده درخت نیگا کردم. میشد دوتایی خودمون رو بیاویزیم از زلف سیاه نبودنت…

...

26+
رادیو چهرازی, عاشقانه, نثر ‏ - نظر دهید...