رضا شیبانی

فسانه بود دولت یاران بی کلک

با من ستیزه پیشه کن ای دوست! کم کمک!
تا وارهیم از عشق از این درد مشترک

دنیا به عاشقان وفایی وفا نکرد
افسانه بود دولت یاران بی کلک

زخمی بزن که عشق فراموشمان شود
بی منت دوای حکیمان بی محک

ما هر دو دل به یک نمکین چهره داده ایم
زخمی بزن به حرمت این عشق و این نمک

ما هردو عاشقیم و به جایی نمی رسیم
من راضی ام به این -لی عشق- و -وصال لک-

یک بار پا به روی دل خود گذاشتن
بهتر که پا نهد به دلت بار ها فلک

هر چند بار گندم من دلربا تر است
آتش زدم به مزرعه ام ای دلت خنک!

من پیش تر به سنگ ستم سر سپرده ام
قابیل من !عنان مکش از جنگ تک به تک

چون گرگ ها تمام تنم را بکش به نیش
این لقمه نوش توست چو افعی بزن به رگ

جایی که مرغ عشق به دادی نمی رسد
باشد مگر کنند کلاغان تو را کمک

یک گریه نیز پا نگرفته است در گلو
فریاد از توحش این بغض رگ به رگ

غیرت ندارد عشق که در کوره راه عمر
هر خنده رو نگار سفالی است پر ترک

ما خون غیرت فلک رگ بریده ایم
یعنی که خورده ایم به روی زمین شتک

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...