رضا عزیزی

دنیا پر است از این رمان های جنایی !

یک شاخه گل، یک شعر، یک لیوان چایی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
رنگ روپوش بچه های ابتدایی

یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمان های جنایی

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فیلم های سینمایی

امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی

می بینمت؟ اما نه! مدتهاست مانده است
یک شاخه گل، یک شعر، یک لیوان چایی

...

1+
جدایی, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...