رضا محمدصالحی

غزالِ تشنه ی لب می رود تا برکه ی لبهات!

چنانم مست کرده باده ی بادام چشمانت
که می نوشم شراب عشق را از جام چشمانت

اسیر جَزر و مَد ماه چشمانت شدم دیدی
چه طوفانی شدم تا ساحل آرامِ چشمانت ؟

عبورم می دهد فانوس چشمانت شبانگاهی
که غوغا می کند دلشوره های شام چشمانت

دلم سرد و هوای گرم دامانت ، نمی دانم
چرا صیاد ِمن افتاده ام در دامِ چشمانت ؟

خیال دیدنت پُر می کند سهم نگاهم را
نمی دانی چه حالی دارم از اوهامِ چشمانت

به میقات غمت راهی شدم سودایی عشقت
و بر تن می کُنم پیراهن احرام چشمانت

غزالِ تشنه ی لب می رود تا برکه ی لبهات
هراسان است ، برگردد پلنگِ رام چشمانت

...

0
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...