رضا نیکوکار

شهری خراب شعرهای دلنشینت!

انداختی هر پهلوان را بر زمینت
با چشمهایت، گوی های آتشینت

من باختم ایمان و عقل ناقصم را
وقتی قسم خوردم به “زیتونت، به تینت”

“لب قرمز” ، چشم آبی، گیسو طلایی
الحمد لله و رب العالمینت

الحمدللهی که مستم کرد از عشق
با پای خود آورد تا میدان مینت

باید ببینی لحظه ی جان دادنم را
رگ های من ارزانی حمام فینت

آهوی جنگل های سرسبز شمالی
ای گرگ های بی سرو پا در کمینت

با دوستانت دشمنم، بیرون بیاور
این مارها را از میان آستینت

اسطوره ناب غزل های منی تو
شهری خراب شعرهای دلنشینت

صد نه ، هزاران لشکر از دل های زخمی
مانده ست پشت سایه ی دیوار چینت

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگر که
با من نباشد روزهای بعد از اینت

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...