رند تبریزی

در سر افسانه ی آن ماه لقا نیست که هست!

در سر افسانه ی آن ماه لقا نیست که هست
بختم آشفته ی آن زلف دو تا نیست که هست

نغمه ای خوش بنوازید در این جمع که یار
قبله ی اهل دل و صور و صفا نیست که هست

زاهد از کوی خرابات دگر عیب مگیر
که در این خانه ی ما نور خدا نیست که هست

سر شوریده اگر در غم جانانه فتاد
سر سودای توام صبر و وفا نیست که هست

دل و دین داده ام آن نرگس جادوی تو را
چشم پر عشوه ی تو دام بلا نیست که هست

شحنه ی شهر اگر شیشه ی “می” می شکند
در دل تیره ی او روی و ریا نیست که هست

طلعت جام جم و خنده ی این چرخ کهن
بی تو ای دولت پاینده فنا نیست که هست

رند تبریزی اگر توبه ی میخانه شکست
بد نگویید که این توبه خطا نیست که هست

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...