زهرا شاملو

سگ ها همه حس کرده اند انگار بویم را!

کابوس روز تلخ می چسبد گلویم را
تا بشکند دیوار سبز روبرویم را

تا من فقط معطوف نوعی بردگی باشم
رخوت بگیرد جزء جزئم ، تو به توی ام را

کابوس می آید و سگ ها می درند از هم
سلول های سرد و خشک خلق و خویم را

دارم دچار درد و وحشت می شوم ، شاید
یک دست وحشی می کشد هر لحظه مویم را

دستی که سم پاشیده روی بخت و تقدیرم
دستی که می خواهد بریزد آبرویم را

سلول ها در حال اضمحلال و تحلیلند
سگ ها همه حس کرده اند انگار بویم را

کابوس روز تلخ می آید و از نزدیک
با یک طناب سفت می بندد گلویم را

من مرده ام دیگر … و صدها موش می بلعند
دیوان اشعار فروغ و شاملویم را

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...