سرخوش پارسا

تا زن نباشی حال ليلا را نمی فهمی !

تا زن نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی

هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی

شاید بدانی حال عیسی و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی

آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی كه
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی

بی وقفه می كوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی

یک قطره اشکی در نگاهی خیس می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی

یا این غزل را در دلت تائید خواهی كرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی…

...

2+
تنهایی, غزل ‏ - نظر دهید...