سنجر موسوی

یکبار کاش بهر دل ما خطر کنی!

شب میرسدکه بازطلوعی دگر کنی
از آستانه تا به ثریا سفر کنی

پر شور می شوم که در این مجلس جفا
با لطف و ناز ِدیده به سویم نظر کنی

عاشق کشی و کار تو این بود با همه
شایسته این بود که تو با ما دگر کنی

بهر تو بارها به خطر کرده ام گذر
یکبار کاش بهر دل ما خطر کنی

آشفته هست این دل تاریک هر نفس
بر تو چه میشود که شبم را سحر کنی؟

0
...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...