سوفی صابری

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک !

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگز نشنیدی به درک

میوه ی کال غزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی به درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی به درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از ته دل آه شدیدی به درک

نوشدارو شدی اما به گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسيدي، به درک!

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...