سیده نرگس میرفیضی

برجی نشست و قامت تهران خمیده شد

«برجی نشست و قامت تهران خمیده شد
اسبابِ غم، دوباره سر سفره چیده شد

فریاد آتش است، به هر جا که می روی
چندین فرشته بین مه و دود دیده شد!»

جانم به لب رسیده و برگشته در تنم
مجری که ذره ذره بخواند نوشته را:

«چنگال پیر و سنگی این برج، همچنان
محکم گرفته بال و پر سی فرشته را .. »

« مادر ! ببخش از پسرت، پیرهن فقط …
خواهر ! ببخش با خبری تلخ آمدم

تازه عروسِ حادثه ! شرمنده ام اگر
با این خبر مراسمتان را به هم زدم »

باور نمی کنم خبری را که داده است !
با حجم گریه می‌رود اما نمی‌روم

همکار توست ، پس تو کجایی که نیستی؟
من تا نبینمت که از اینجا نمی‌روم!

مادر نشسته روی زمین داد می‌زند:
دیدی دوباره یوسفم از چاه برنگشت ؟

دیدی سیاوشم وسط شعله مانده است ؟
دیدی کسی سلامت از این راه برنگشت ؟

مردم ! سلام، با خبری تازه آمدم
ققنوس‌های قصه ی تهران نمرده اند

ما مرده ایم و مردمِ دور از بلا ، که باز
مثل همیشه از بدنِ مُرده خورده اند

آقای بی ملاحظه ی دوربین‌ به‌ دست !
کافی نبود آن همه اخبار سرزده ؟

این سوژه ای که مرکز عکاسی ات شده
از زیر چوب و آجر و تیرآهن آمده

پروانه های عاشق از اینجا نرفته اند
این عشق جاودانه که حاشا نمی شود

«آتـش بگیر تا که ببینی چه می‌کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود»

...

1+
وقایع روز ‏ - نظر دهید...