شایان مصلح

آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند!

آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق كند

با خودش خلوت كند از دست بی كس بودنش
هی شكایت از خودش از خلق و از خالق كند

من شدم این روز ها خورشید سرگردان كه حیف
در پی ات باید مكرر مغرب و مشرق كند

آنقدر با چشم هایت دلبری كردی كه شیخ
جرات این را ندارد صحبت از منطق كند

حد بی انصاف بودن را رعایت كن برو
ماندن تو می تواند شهر را عاشق كند

كاش می شد كنج دنجی را شبی پیدا كنم
آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...