ضیاء مصباحی

از بی زبانی قدرت ابراز را گم کرده ام !

در کوره راه زندگی، آغاز را گم کرده ام
درهای و هوی این زمان، آواز را گم کرده ام

مرداب سان شد زندگی، پوسیدگی، پوسیدگی
از بس که ماندم در قفس، پرواز را گم کرده ام

دراین جهان یک همنفس، پیدا نشد جز خار و خس
درسینه دارم رازها، همراز را گم کرده ام

ناساز شد هرساز من، بیگانه شد دمساز من
سوزم کجا، سازم کجا، دمساز را گم کرده ام

سنگ صبوری داشتم، با او سرودی داشتم
آن نغمه ساز زندگی پرداز را گم کرده ام

در دل هزاران گفتنی، دارم زبیداد زمان
از بی زبانی قدرت ابراز را گم کرده ام

نازم بکش، نازم بکش، کز زندگانی خسته ام
درعمر بی فرجام خود، اعجاز را گم کرده ام

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...