طلعت خیاط پیشه

آتش غزلی گفته با حس زلیخایی !

یك كوزه غزل دارم یك سفره پذیرایی
مهمان منی امشب ای عشق اهورایی

دم كرده هوا اینجا بغض عطشی دارد
مشتاق نَمی باران در مرز شكوفایی

هر كس كه تو را دیده لب بسته ز گفتارت
تو مطلع خورشیدی در ظلمت تنهایی

در ذهن عطشناكم تصویر تو می جوشد
چون شرجی بارانی در ساحل دریایی

آئینه سراپا شد تسلیم تما شایت
من با تو و تو بامن در یك شب رویایی

ای پرچم تقدیست بر بام فلك بر پا
از عشق تو لبریز است این دل دل شیدایی

گردیده طلا چون مس در حسرت دیدارت
آتش غزلی گفته با حس زلیخایی !

3+
...

3+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بیا که در قدمت عطر ِآب می ریزم!

بیا که در قدمت عطر ِآب می ریزم
ستاره درشب ِغم بی حساب می ریزم

در انتظار ِ حضورت نشسته ام بر در
مسیر ِ آمدنت را گلاب می ریزم

تویی که علّت هر اشتیاق ِ سر سبزی
به سجده گاه ِ غمت استجاب می ریزم

به چلچراغ ِ دو چشمت قسم که بی پروا
شکسته بغض ِعطش را شراب می ریزم

رکود و رخوت ِ شب را نمی کنم انکار
سپیده در گذرت وقت ِ خواب می ریزم

اگر نمانده تو را آرزوی پروازی
میان روز و شبت عشق ِ ناب می ریزم

( طلا ) ی گم شده ای در غروب ِدریایم
شهاب ِ آینه در آفتاب می ریزم

1+
...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...