علیرضا مهدویان

من را به داغِ دیدن فردا گذاشتی

آسان به روی عهد خودت پا گذاشتی
من را میان فاصله ها جا گذاشتی

هنگام رفتنت به دلم موج می زند
طوفان حسرتی که به دریا گذاشتی

گرمای دست های تو یادم نمی رود
دستی که روی صورت سرما گذاشتی

هر سینه‌ای که محرم اسرار عشق نیست
بهتر که سر به سینه صحرا گذاشتی

آخَر شب فراق تو آخِر نمی‌شود
من را به داغِ دیدن فردا گذاشتی

...

0
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...