فاطمه رنجبری

دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم!

آتشت سرد است و یخبندان تنم
دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم

سر کشم؛ افسار می‌خواهم چه‌کار؟
خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم

دامنم را نذر بستر کرده‌ام
سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست
سنگ را با چنگ یا دندان، تنم

سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام
سال‌ها از صخره‌ات ویران، تنم

با تو صرف نیستن شد هستِ من
درد دارد؛ دردِ بی‌درمان، تنم…

...

2+
اروتیک, غزل ‏ - نظر دهید...