فاطمه رنجبری

دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم!

آتشت سرد است و یخبندان تنم
دوزخی می‌خواهد از عصیان، تنم

سر کشم؛ افسار می‌خواهم چه‌کار؟
خاک‌ باش و پنجه‌ی طوفان، تنم

دامنم را نذر بستر کرده‌ام
سفره‌ی بی‌تابی‌ات را نان، تنم

سنگی و هی می‌خراشد سال‌هاست
سنگ را با چنگ یا دندان، تنم

سال‌ها از صخره‌ات سَرخورده‌ام
سال‌ها از صخره‌ات ویران، تنم

با تو صرف نیستن شد هستِ من
درد دارد؛ دردِ بی‌درمان، تنم…

5+
...

5+
اروتیک, غزل ‏ - نظر دهید...