فرهنگ شیرازی

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر!

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بندۀ پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از بادۀ انگوری نیست
هست مستان تو را نشئه ز صهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زانکه این جای دگر دارد و آن جای دگر

گر به بتخانۀ چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل “فرهنگ” ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر

...

0
عارفانه, عاشقانه, قصیده ‏ - نظر دهید...