لیلا حیدری

باد بدجور به هم ریخته احوالم را …

می شمارم عدد میله ی هر پنجره را
پشت دارِ شب ِ هر قالی، صدها گره را

طرح آویختن گل ، تن هر داری را
نصب یک تابلوی فرش به دیواری را

می شمارم گره ی پیله ی ابریشم را
هر زمستان که نبوده ست کسی پیشم را

دیر روییدن هردانه به هر گلدان را
اول صبح ، سراسیمه ی گنجشکان را

در خیابان تو ، روییدن تبریزی را
در خیابان خودم، خش خش پاییزی را

توی هر میدان، رقصیدن یک پرچم را
توی هر کوچه، دلتنگی یک آدم را

پشت هر دیواری، یک شبِ تنهایی را
پشت هر عیدی، تنها شدن ماهی را

توی هر تُنگی، جاری شدن دریا را
پشت هر پلکی، پرپر زدن رویا را

پشت هر پنجره ای سایه ی دلگیری را
ته هر خردادی، آمدن تیری را …

می شمارم همه را تا که بماند یادم
“زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم ”

روی هر بند که آویخته ام شالم را
باد بدجور به هم ریخته احوالم را …

...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...