لیلا کاظمی

باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است!

لعنت به من و عشق تو و وعده ی “ما”یت
لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت

له کرده غرور و دل و آیینِ شعورم
بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت

باید بروم، ماندنم انکارِ شعور است
نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت

هی بغض و نمِ اشک و من و بالشِ خیسم
تکرار تو وُ خاطره ی مانده به جایت

کافر شدم از بعد تو ، انگار دوباره
لازم شده پیغمبر و اعجاز خدایت

من میروم آهسته و میپوسم و شاید
روزی کسی از من غزلی خواند برایت

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...