مجید پارسا

از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

نسبتِ سنگ به این کوهِ شناور بدهید
چند دشنامِ حسابی به کبوتر بدهید

مطمئن باش که من رفته ام از زندگی ات
خبرِ مرگِ تبر را به صنوبر بدهید

به من از قلعه ی متروکه ی طاعون زده ها
خانه ای سوخته و بی در و پیکر بدهید

هر چه گل رویِ زمین است به آتش بکشید
جایشان را به درختانِ تناور بدهید

کمی از چلچله ها یاد بگیرید و به من
فرصتِ ناله و فریادِ رساتر بدهید

موقع خواندنِ این قصه بخندید آرام
ناله اما پس از این زمزمه ها سر بدهید

رویِ یک پرچم مشکی بنویسید اینست
آخرِ عشق و به یک عاشقِ دیگر بدهید

امشب به این نتیجه رسیدم عوض شدم
از پشتِ بامتان که پریدم عوض شدم !

احساس می کنم که به آخر رسیده ام
دیگر به اصطلاح بریدم عوض شدم

آن قدر بی قرارم و آن قدر خسته ام
آن قدر درد و رنج کشیدم عوض شدم

تو تازه هایِ شعر و خیالِ منی ولی
بی مهریِ تو را که شنیدم عوض شدم

امشب دوباره خوابِ شما را ندیده ام
لبریزِ اضطراب و امیدم عوض شدم

مثلِ کلاغِ خسته ی پایانِ قصه ها
من هم به خانه ام نرسیدم عوض شدم

1+
...

1+
عمومی ‏ - نظر دهید...