محمدامین آقایی

که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت!

قوی تر آمدم اما خداقوت به بازویت
که بردی لشکر قلب مرا با تار گیسویت

نمی دانم میان برق چشمانت چه وردی بود
که هم جادوگران ماندند در تفسیر جادویت

تو آن سیلی و من آوار گیلانم تو میدانی
که هر دم غرق می گردم میان این هیاهویت

نمی دانم کجا آموختی علم قضاوت را
که هر جا بوده حق با من تو گفتی از ترازویت

شبیه تنگ بی ماهی بدون تو چه آرامم
دچارت بودم و در انتظار نوش دارویت

کتابی یافتم در “عمق تنهایی” خود از خود
از امشب می شوم با شعرهایم من غزل گویت

...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...