محمدجواد منوچهری

حیف عمری که هدر پای تو شد عشق جوانی!

بیقرار توام و صبر و قرار دگرانی
ای پریچهره که از سوختنم در هیجانی

باز دلواپس چشمان تو و این همه گرگم
سخت می شد بپذیرم که برایم نگرانی

اهل یک کوچه گرفتار تو و برده ای از یاد
قول خود را که فقط با من دیوانه بمانی

پوست انداخته این شهر شبیه تو که گفتی
ریز ریزم بشوی یکدله ای باز همانی

رقص اشک من و بزمی که تو از کوچه پریدی
با همان رخت عروسی و دو ابروی کمانی

مشق شب بود، تو رفتی گله ای نیست عزیزم
شور آن عشق فراموش شده دیر زمانی

پیرمردی شده این عاشق و با آینه میگفت
حیف عمری که هدر پای تو شد عشق جوانی

4+
...

4+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...

این خانه ی دل است؟ نه دیگر حرمسراست!

با دیگران نشسته نگاهت به سمت ماست
گفتی نپرس، عادت خوب فرشته هاست

با هرکسی نشسته عزیز تو می شوند
این خانه ی دل است؟ نه دیگر حرمسراست!

سهم من از حضور تو تنها سکوت تلخ
شیرینی حضور تو تصویر نخ نماست

دستان گرم وبوسۀ داغت برای غیر
شرمنده ام، چگونه، چرا سهم من حیاست؟

من خسته ام ز عاشقی و این سه حرف مفت
از “عین” و “شین” و “قاف” و دروغی که برملاست

خالی ز مو سرم و سرت میشود شلوغ
از من بریده ای و همین کل ماجراست

هرگز گمان مبر که گناه تو بوده است
آیین عشق بازی دنیا پر از خطاست

گویا دوباره وقت شریفت گرفته ایم
دیگر مزاحمتان نشوم، وقتتان طلاست

2+
...

2+
عمومی ‏ - نظر دهید...