محمدرضا شیخ حسنی

غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

باز باران به شیشه ها می زد.، دل به دریا زدی و می دانی
غرقِ دلتنگی است هر لحظه، شهر در روزهای بارانی!

ما خلافِ دو رویِ یک سکه،دوور اما درونِ هم بودیم
مثلِ حسِ عمیقِ بویت از،پشت این راه های طولانی!

شعرها می کشند ما را چون، پشت هر چیز درد می بینیم
اشک های فروغ فرخزاد، زهرخندِ عبید زاکانی!

کاش می شد که دست بردارم،از تو اما… که تازه فهمیدم
رویِ پاهات گاه گاهی سخت، روی قولت همیشه می مانی!

سرِ خود را بگیر بالاتر، آنقَدَر که خدا ببیندمان
چه شده؟ سر به زیر تر شده ای! گریه کردی دوباره پنهانی؟!

مطمئنم کنار من هستی، روی این صندلی که جایت بود
با صدای گرفته ات داری،زیر گوشم فروغ می خوانی

آه از این شعرهای غمگینت! آه از این لامپ های بی مصرف!
آه از این خوابهای بی تعبیر! وای از این دست های سیمانی

باز خیس است بالشِ مردی، که گمان می کند تو را دارد!
نیستی، مثل حس آزادی، توی سلولهای زندانی!

...

1+
باران, چهارپاره ‏ - نظر دهید...

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است!

یک کبوتر که از دلم رفته ،تا ابد با من است پر هایش
کهنه زخمم سیاه شد اما، روسفیدند تازه ترهایش!

خسته از روزگار از این دنیا، فکرِ راه فرار از این دنیا
دربیاور دمار از این دنیا، با تمامیِ دردِ سرهایش

ساک بستی، سفر خطر دارد، بی تو هر «بی خطر» خطر دارد
عاشقی هم مگر خطر دارد؟ می رسد نم نمک خطر هایش

صبر با من، کمی غرور از تو، درد یعنی من و عبور از تو
همه ی اشک های شور از تو، -دوری و دوستی- ثمرهایش!

این سماعِ زنانه را عشق است، شورش دخترانه را عشق است
«چرخش» این زمانه را عشق است، با تمامی خیر و شر هایش!

موش ها هی بهانه می گیرند، کفتران عاشقانه می میرند
فکرهایی که با تو در گیرند،مغز من ماند و گاو و خرهایش!

بی تو با شعر هم خود آزاری، فیلم دیدن به وقتِ بیکاری…
یک درامِ همیشه تکراری، آدم و قصه ی پسر هایش…!

یک نفر رفته بر نمی گردد، چون سفر رفته بر نمی گردد
بی خبر رفته بر نمی گردد، وای..یعنی که بال و پر هایش….

...

1+
چهارپاره ‏ - نظر دهید...

سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

می روی؟ خب برو…ولی خوبم، راهِ رفتن که راهِ خوبی نیست
ایستگاهی که زندگی را برد تا ابد ایستگاه خوبی نیست

بی پناهم و زیر این باران، می رسم ناگهان به دانشگاه
غرق رگبار طعنه ها باشی، سِلف هم جانپناهِ خوبی نیست!

داریوشی که دوستش دارم،گفت هرگز تو بر نمی گردی
بر خلاف تمام ابیاتش…این یکی دیدگاهِ خوبی نیست

هی فریدون و هی : “دو تا چشمِ…”،تووی خاکستری ترین ساعت ها!
جز همان قهوه ای چشمانت،هیچ رنگی سیاه خوبی نیست!

مادر گفت که: «خدا با ماست،پس امیدت به ناخدا باشد»
ناخدا هم قبول دارد که، عرشه اش تکیه گاه خوبی نیست!

می روم تا که از بلندی ها،عمر کوتاهِ بی/ خودم را…نه!!
تا تو باشی و زندگی بکنی، خودکشی پرتگاه خوبی نیست!

یکی از چشمهات می کشد و…آن یکی زنده می کند درجا!
با نگاهی به مصرع قبلی، چشمِ هایت سلاحِ خوبی، نیست!

روز ها می گذشت و تقویمم…خال خالی وخط خطی می شد
آنقدر که پلنگ داری تو، باورم شد که ماهِ خوبی نیست!

...

1+
چهارپاره, دانشگاه ‏ - نظر دهید...