محمد جلیل مظفری

پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید!

بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید
پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید

چون دوست، دشمن هم برید از من كه او هم نیز
حتی برای قصد آزارم نمی آید

چون من گناه آلوده ای كو؟ پس چرا دستی
محض كشیدن بر سر دارم نمی آید؟

بر دار هم لاف ِ انا الحق گر زنم حتی
شیخی برای طرد و انكارم نمی آید

جز وای ِ‌جغدی پیر در ویرانه های شهر
بانكی دگر آن سوی دیوارم نمی آید

شب هم به حالم سخت می گرید ولی افسوس
خواب خوشی بر چشم بیدارم نمی آید

در بستر سرد ِ غزل تب كرده احساسم
بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید.

بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید
پیكی، پیامی از پرستارم نمی آید

چون دوست، دشمن هم برید از من كه او هم نیز
حتی برای قصد آزارم نمی آید

چون من گناه آلوده ای كو؟ پس چرا دستی
محض كشیدن بر سر دارم نمی آید؟

بر دار هم لاف ِ انا الحق گر زنم حتی
شیخی برای طرد و انكارم نمی آید

جز وای ِ‌جغدی پیر در ویرانه های شهر
بانكی دگر آن سوی دیوارم نمی آید

شب هم به حالم سخت می گرید ولی افسوس
خواب خوشی بر چشم بیدارم نمی آید

در بستر سرد ِ غزل تب كرده احساسم
بیمارم و دستی به تیمارم نمی آید

...

4+
تنهایی, غزل ‏ - نظر دهید...