محمد غفاری

این که شاعر شدم از معجزه‌ی دیدن توست!

روز، خاموش که شد وقت درخشیدن توست
بهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابیدن توست

ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند
ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست

دیده‌ام مثل گلی باز، تو را بعد از این
فکر آشفته‌ی من در هوس چیدن توست

قرن‌ها فاصله باقی است میان من و شعر
این که شاعر شدم از معجزه‌ی دیدن توست!

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
شعر دف می‌زند و نوبت رقصیدن توست

پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا
اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست

 

...

3+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...