محمد فرخ طلب

می توانی به نگاهی دل ما را ببری!

تو که از دیدن هر منظره دلخواه تری
می توانی به نگاهی دل ما را ببری

وصف زیبائی تو در همه جا پیچیده
پرده از چهره بینداز که از ماه، سری

تو بهشتی، که خدا وعده ی آن را داده
روی ما کاش که بگشایی از آن باغ، دری

توئی آن نغمه ی زیبا که به هنگام اذان
از گلوی همه ی مأذنه ها می گذری

چِقَدر ندبه کنان رو به افق خیره شویم؟
کاش می داشت دعامان سر سوزن اثری

مثل هر روز نشستیم بیایی، اما
نوعی از خانه به دوشی است همین بی خبری

بهترین لحظه ی عمر است بیاید روزی
که ببینیم چو خورشید به ما می نگری

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

به من بتاب که خورشید نسخه ی بدل است!

طلوع چشم تو آغاز راه این غزل است
به من بتاب که خورشید نسخه ی بدل است

حریم پاک تو یک گوشه از بهشت است و
برای داشتنش بین عاشقان جدل است

به پیشگاه تو باید که سر فرو دارند
تمام عالم و آدم، هرآن کسی که یل است

توئی و قلب هزاران هزار زائر تو
تو ضامنی و وفایت برایشان مثل است

اگرچه جاه ندارم خوشم که قسمت من
-غلام حلقه به گوش تو بودن- ازازل است

تمام خواسته ام یک نگاه کوچک توست
از آن دو چشم که گویی دو کاسه ی عسل است

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...