مرتضی طاهری

آنکه در غیبت او شیر شدی پشت در است!

غزلی هست که این دفتر از آن بی خبر است
غزلی تازه که از خون من انگار تر است

غزلی تلخ که از روح تغزّل خالی ست
بیت بیتش همه زائیده ی صدها خطر است

امشب از نیمه ی پنهان خودم می‌گویم
از همان نیمه که از نیم دگر بیشتر است

از همان نیمه که ترسید و خودش را خفه کرد
آنکه در بین من و باور من دربه‌در است

مُرد آن نیمه که ساکت شد و فریاد نزد
امشب این حنجره را غرّش صد شیر نر است

من همه عربده ام… همهمه ام… گوش کنید!
گوشم از موعظه و حکمت و هشدار کر است

با تو ام! ای که کران تا به کران خون خوردی
جای دندانت بر خاور تا باختر است

می خرم ضربه ی ساتور تو را با جانم
که به بازار تنم آنچه گران است سر است

هرزه ای بودی و امروز تناور شده ای
سایه ات ظلمت و نادانیِ مردم ثمر است

عصبانی تر از آنم که تو را ارّه کنم
چاره ات _ هرزِ تناور شده! _ تنها تبر است!

از صداهای فرو ریخته در چاه بترس!
از تنوری که ز آه فقرا شعله ور است

این همه خشم که در سینه ی من می سوزد
از دل خون خلایق خبری مختصر است

از زمین خوردن یاران خودت درس بگیر!
جا به جا خاک، پُر از ریخته ی بال و پر است

دل به گمراهی یک مشت کر و کور نبند!
تا سحر هیچ نمانده ست، جهان در گذر است

چاره آن است که از پنجره بیرون بزنی
آنکه در غیبت او شیر شدی پشت در است!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...