مرتضی عزیزی

امدادرسانی پس از این زلزله می کرد!

ای کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرد
از سوزِ جدایی تو کمتر گله می کرد

رفتی و فروریختم؛ ای کاش کسی بود
امدادرسانی پس از این زلزله می کرد

یاد آر دو چشمـی که چو گیسوی تو می دید
سلسال روان از خَم آن سلسلـه می کرد

افسوس ندانست دلت: زخم دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفـت؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد؟

بیهـوده چه نالیم؟ که دل باید از آغاز
فکرِ گذر از سختی این مرحله می کرد

3+
...

3+
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

دل «یکی» هست وَ باید به «یکی» بخشیدن

عاشقی کن ! که هنر نیست به تن بالیدن
از هر آغوش به آغـوش دگر غلتیدن

لب نهادن به لبِ هر کس و ناکس هر شب
روزها هم به هوسبازی خود خندیدن

بزمِ این هفته به همراهِ «علی» مست شدن
بزمِ بعدیش به همراه «حسن» رقصـیدن

یا که این ماه به ابروی «غزل» دل بستن
مدتی بعد کمی گردِ «صبا» چرخیدن

هنری نیست در این هرزگیِ حس و بدن
خود رها کردن و هر آن به کسی چسبیدن

هنر این است: در این شهرِ پر از دلبرکان
«یک نفر» یافتن و دل زِ «یکی» دزدیدن

جایِ بوسیدنِ لب های هزاران شیرین
لب شیرین «یکی» را همه شب بوسیدن

اشهدِ «حسّ تننوع طلبی» را خواندن
هر بساطِ هوس و وسوسه را برچیدن

معنیِ «عشق» اگر می طلبی جز این نیست
دل «یکی» هست وَ باید به «یکی» بخشیدن

0
...

0
رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...