مریم محبوب

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر!

می خواست تا دلم ز ازل در به در شود
اندیشه های سوخته زیر و زبر شود

مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر
تا شرح داغ سوخته ای مختصر شود

تنها دلش نخواست که این راز سر به مهر
با رازهای دیگر او سر به سر شود

ز آتش فشان دیده روان شد گدازه ها
دل بر کشید شعله که تا جان به در شود

تا از مس وجود برآید طلای ناب
چون آهن گداخته قلب و جگر شود

سرب مذاب در سر و در دل شراره ها
آتش زِ نای خیزد و نامش هنر شود

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

این ناله ها هرگز نمی گنجد دراین فریاد!

اندیشه ام خشکید دراین ناکجا آباد
این ناله ها هرگز نمی گنجد دراین فریاد

تا در کف تو رشته تقدیرهای ماست
پروردگارا داد خواهم من از این بیداد

من بنده سرکش نبودم نیستم شاید
این بار از دستت عنان بنده ای افتاد

تو سوزها در سینه خواهی ناله ها در دل
من یک خدای شاد می خواهم خدای شاد

من شعرهای تازه می خواهم زبانی نو
من دشت خواهم سبزه خواهم سایه شمشاد

من دامن یک کوه سرکش در بغل خواهم
من بید می خواهم که رقصد با صفای باد

یک چشم پر می خواهم از احساس دیدن ها
یک گوش خالی تا که بسپارد مرا در یاد

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

گویا در این معامله سود و زیان یکی است!

گفتی به هر کجا که روم آسمان یکی است
خورشید هم برای همه خاکیان یکی است

بر ماهیان که آبی دریا یکی بـُوَد
آبیِّ آسمان که برِ ماکیان یکی است

لطف تو پیش هر زن و هر مرد مستدام
گفتی که رحمت توبه پیروجوان یکی است

باران رحمتی و نمی پرسی از کسی
پیش تو کاسه های گِلین وگران یکی است

گفتی برابرند همه بندگان تو
یعنی که سهم ما ومن و دیگران یکی است

پیش تو غرب وشـرق تفاوت نمی کند
سرخ و سیاه بر درِ این آستان یکی است

در پیشگاه عدل تو گفتی که فرق نیست
مرغ همای و فاخته را آشیان یکی است

از حیث عقل و شوکت و فهم و شعور هم
سهم تمام آدمیان در جهان یکی است

گفتی که جمله بر سرِ یک خوان نشسته ایم
خون دل و سبوی می ارغوان یکی است

پیش تو رشت و زابل و سـمنان یکی شدند
یعنی کویر تشنه و جوی روان یکی است

چون آفریده ای همه ژن های خوب را
ژن های برتر و ژن بدتر از آن یکی است

نیمی میان دوزخ و نیمند در بهشت
جام شراب و بادیه شوکران یکی است

بر عرش کبریایی تو جای شبهه نیست
روزی یکیّ و رزق یکیّ و دهان یکی است

نرخ صدای عربده زن ها گران شـده است
نرخ صدای عربده زن بـا بنان یکی است

نان حرامیان و حلال آوران یکی
زور چماق و طاقت حق باوران یکی است

سنجیده ایم قدرت کاخ سـفید را
با اقتدار مسجد صاحب زمان یکی است

از ابتدا چو قصّه دنیا یکی نبود
با من نگو که آخر این داستان یکی است

دنیا به آخرت بفروشیم یا به عکس
گویا در این معامله سود و زیان یکی است!

...

0
قصیده ‏ - نظر دهید...

هشدار ای رفیق نگردی اسیر ما!

آن بلبلم که در دل صحرای زندگی
دلبسته صداقت خاری است خاطرم

آسوده از خیال شقایق ز یاد سرو
فارغ ز عشوه های بهاریست خاطرم

هم صحبتم به خاک کویری که می تپد
در سینه اش سراب عطش بار آتشین

می نوشم از سراب و چه سیراب می شوم
از شکر می نهم سر آشفته بر زمین

در حیرتم ز بلبل بستان که این چنین
می سوزد از فراق گل و ناله می کند

بی شک خبر ندارد از احوال بلبلی
کو را کویر غمزده ای واله می کند

ای بلبلان سرو و گلستان و یاسمن
دنیا به کامتان گل زیبا حلالتان

بر خارهای این دل تفتیده ام قسم
باور کنید غبطه نخوردم به حالتان

در دامن کویر و بیابان سخاوتی است
کان را میان باغ و گلستان ندیده ام

در تیغهای خار مغیلان صداقتی است
مانند آن به دامن بستان ندیده ام

اینجا چهار فصل خدا کهربایی است
خاکی و تشنه رنگ خدا یاس و سوسنش

در هر بهار بیم خزان نیست تا که نیست
فرقی میان آذر و مرداد و بهمنش

ریگ روان و خار مغیلان نشانی اش
افتادگی طبیعت و رسم و سرشت او

لبریز از ستاره و مهتاب دامنش
صد کهکشان ستاره شب سرنوشت او

اینجا مراد جز به صبوری نمی دهند
فخری به جز به تاول لبهای تشنه نیست

سوز نهان سینه خنیاگران وصل
کمتر ز سوز آتش و از هُرم دشنه نیست

در آسمان صاف و طلایی او هنوز
خورشید می درخشد و دل آفتابی است

در زیر آفتاب تن خاک نقره ایست
اینجا نه کم ز پهنه دریای آبی اسـت

بی شک خوش است جلوه گل در برِ چمن
وان خوشتر آن که جلوه کند در برِ مغاک

سرگشته بلبلی که دلاویزه گل است
سرخوش ولی دلی که سپرده است تن به خاک

باید درونمان پرِ گل باشد و چمن
تا رونق چمن نکند بیقرارمان

باید بهار شیوه دلهایمان شود
تا هر خزان سیه نکند روزگارمان

ای بلبلان خوب چمن بیدلی بس است
دیگر نه عشوه های گل و ناز نوبهار

تا کی دو گوش باغ بهارانتان پر است
از سوز ناله های شما خنده نگار

اُفتاده از بهار اگر گلشن شما
این دشت پر سخاوت دل ، این کویر ما

دانم به یک عبور نمک گیر می شوید
هشدار ای رفیق نگردی اسیر ما

...

5+
عمومی ‏ - نظر دهید...