مسعود جعفری

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم!

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم
شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن
قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ
به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم

سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در
شراب باشد و بستر، مجاورت باشم

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:
به خاطر تو بمانم… به خاطرت باشم…

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

هنوز پیرهنت روی رخت آویز است!

اتاق کوچک من از سکوت لبریز است
کنار من که نباشی، جهان غم انگیز است

دلم گرفته و ایوان فضای دلگیری است
چه قدر بی تو بهارم شبیه پائیز است

هنوز شال تو آنجا کنار شومینه
هنوز پیرهنت روی رخت آویز است

تو نیستی و تو را در اتاق می بینم
هنوز چشم تو زیبا و حیرت انگیز است

بخوان نگاه مرا از سکوت سنگینم
بفهم حال مرا از سری که بر میز است

چه قدر با تو نیازم به زندگی زیباست
چه قدر بی تو حقیر است،چه قدر ناچیز است

...

0
جدایی ‏ - نظر دهید...

لیلای سال های دبستانگیم را…

گاهی بپرس حال غریبانگیم را
تنگ غروب و قصه ی دیوانگیم را

احساس بی تو پرسه زدن در پیاده رو
در شهر ِ آشنای تو بیگانگیم را

وقتی که دید دست تو در دست دیگری ست!
معنای پوچ حرمت مردانگیم را

حس تَرَک تَرَک شدن سقف خانه ام
احساس بی ستونی و ویرانگیم را

تصویر تلخ تخت و اتاقم بدون تو
آغوش خالی و غم بی شانگیم را

احساس گیجی ِ چمدانی که می کشد
بر دوش خسته، غربت و بی خانگیم را

حس سقوط جوجه ی احساسم از درخت!
آوار برف و حسرت بی لانگیم را

ایوان خانه ای که در آن جا گذاشتم
گلدان و شمعدانی و پروانگیم را

لی لِی کُنان و کودکی و کوچه های تنگ
لیلای سال های دبستانگیم را

حالا به ابر روی سرم فکر می کنم!
شاید ببارد او غم دیوانگیم را

...

0
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...