مسعود نامداری

آمدی خنجر خود را به نگاهم بزنی

آمدی خنجر خود را به نگاهم بزنی
تا شبی یک تنه بر قلب سپاهم بزنی

قلمت را بزنی داخل این جوهرِ خون
رنگِ قرمز به دلِ تخته سیاهم بزنی

بنشینی وسط راه و میان کوچه
هر قدم تابلوی ایست به راهم بزنی

پشت آن لحظه که در راست ترین ناحیه ام
ساده برچسب دروغین به گواهم بزنی

سایه ات را بکشانی به سرِ وحشت من
ظالمانه به سرِ گریه و آهم بزنی

روی این قله به سمتم بپری مثل پلنگ
چنگ بر صورتِ زیبایی ماهم بزنی

1+
...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...