منا کرمی

باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنی
خسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنی

یوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگ
وای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!

غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-
که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!

تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پل
باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم است
شک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنی

آه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!
تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

عطر تو نفس های پر از قصه بادست
پیراهن من دل به نفس های تو دادست

معشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیست
عشقت به سر هر که تو را دیده زیادست

با غربت تلخی که به ما ارث رسیدست
تنها دل یک شاپرک سوخته شادست

تن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارد
این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

من تشنه دریای تو ام غربت آبی!
آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...