منا کرمی

دود کردی لای سیگارت غزل های مرا!

روی دیوار اتاقم سایه ات قد می کشد
روی عکس کودکیمان خط ممتد می کشد!

تو شبیه التهاب زخم های تازه ای
من زن بیچاره ای که درد دارد می کشد!

دود کردی لای سیگارت غزل های مرا
کارمان دارد به جایی که نباید می کشد!

مثل من که خط چشمی ساده را بد می کشم
دست تو می لرزد و این عشق را بد میکشد

وای از دستان نقاشی که چشمان مرا
وقت دل کندن از آغوشت مردد می کشد!

...

2+
جدایی, رابطه, غزل ‏ - نظر دهید...

کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!

من غم انگیزتر از حادثه پاییزم
وقتی از تازه ترین شاخه فرومی ریزم

از تکاپوی دلت دست کشیدم, حتی
الکم را سر این شاخه نمی آویزم

هیچ ترسی به دلت راه نده سارق عشق
چون محال است از این خواب گران برخیزم!

بس که ترسیده ام از تیره گی چهره تو
کم نمانده ست که از سایه خود بگریزم!

استکانم که ترک خورد خودم دانستم
چایی سرد تو را داغ در آن می ریزم!

...

2+
غزل ‏ - نظر دهید...

با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم!

حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنم
داستانی که دروغ است روایت بکنم

شکل بوییدن تو با دل من کاری کرد
که به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!

سالها زنگ غزل را زدم و در رفتم
تا بیایی دم در سیر نگاهت بکنم

دوستت دارم و تنها شده ام مثل خودت
با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم

گرچه بیمار منم آمده ام تا که تو را
در تن زخمی این شعر عیادت بکنم

ناگهان وقت غزل می شود و تنهایی
تا می آیم به نفس های تو عادت بکنم!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!

خشکیدن گلدان لب دیوار قشنگ است؟!
یا بر لب یک فاحشه سیگار قشنگ است؟!

این دام برای چه کسی پهن شد این بار؟
پرپرزدن مرغ گرفتار قشنگ است؟!

تاریخ اگر خون دلی بود که خوردیم
این بار هم از نو شده تکرار! قشنگ است؟!

من دوست ندارم که تو را دوست بدارم
اقرار به عشق از سر اجبار قشنگ است؟!

وقتی که حقیقت به تو چشمک زده آیا
دیوانه بگو! این همه انکار قشنگ است؟!

با این همه وقتی که دلت عاشق چیزیست
دلواپسی لحظه دیدار قشنگ است!

آن شاخه گلی را که شب حادثه چیدیم
از دفتر این خاطره بردار! قشنگ است!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنی
خسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنی

یوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگ
وای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!

غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-
که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!

تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پل
باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم است
شک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنی

آه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!
تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!

...

0
غزل ‏ - نظر دهید...

این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

عطر تو نفس های پر از قصه بادست
پیراهن من دل به نفس های تو دادست

معشوق منی گر چه دلم عشق بلد نیست
عشقت به سر هر که تو را دیده زیادست

با غربت تلخی که به ما ارث رسیدست
تنها دل یک شاپرک سوخته شادست

تن پوش تو عشق است و غزل دگمه ندارد
این جامه کمی بر تن این شهر گشادست!

من تشنه دریای تو ام غربت آبی!
آبی که طلب کرده ام این بار مرادست!

...

2+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...