مهاد میلاد

سحرگاه وحشی سحرگاه خون

سحرگاه وحشی سحرگاه خون
سحرگاه زخمی سحرگاه مرگ

تو از وصلت باد و باران بگو
من از غربت دانه های تگرگ

بگو باورِ نارسِ پیله را
به امیدِ پروانگی میدَرند

بگو پیکرِ دشتِ دوشیزه را
به پاداَفرهِ هرزه گی میچرند

بگو عابری پای رفتن نبود
بگو یاوری تن به ماندن نداد

جگردار مردی -انالحق به لب-
به دار مکافات گردن نداد

و اما بنام خداوندِ مرگ
سحر بود و هنگامهء کوچِ ماه

به همدوشیِ سایه اش میگریخت
کسی در غلیظِ مه آلودِ راه

فرو برده سر در گریبانِ قهر
نگاهش شرربار و دستش به تیغ

به حرفی ، کلامی، دمی ، وادمی
دهان وا نمیکرد – الا دریغ –

نسیم از فراسوی روزانِ دور
گون های تَر را به دامن گرفت

کلاغی پرید از سرِ شاخه ها
و ناگاه باران گرفتن گرفت

نگاهی به تاریکهء راه بست
به سوسوی کم طاقتِ نورها

و میریخت جای قدمهای او
به راهی که میرفت تا گورها‌

غریبانه تا خوابگاهِ قبور
نفس مردهء نعشِ خود را کشید

در آواز رعب آورِ جغد ها
-هراسان- گریبانِ مِه را درید

هراسان گریبانِ مه را درید
و در سایهء بیدِ سردرجنون

لب از دم زدن بست و با دست خویش
رگش را به تیغ آشنا کرد و خون

چکیدن، چکیدن ، چکیدن گرفت
-چو بارانِ هار از جگرگاهِ ابر-

و مردی -فروبسته لب- تن سپرد
به خمیازهء دهشت انگیز قبر

سحرگاهِ وحشی سحرگاهِ خون
سحرگاهِ زخمی سحرگاهِ مرگ

تو از لذتِ روزِ باران بگو
من از غربتِ دانه های تگرگ

1+
...

1+
چهارپاره ‏ - نظر دهید...