مهدی یوسفی نژاد

صد مرد شاعر رو لبت از حال میره!

انقدر جذابی که وقتی شعر میخونی
صد مرد شاعر رو لبت از حال میره

انقدر خوبی که تموم شهر میخوانت
این مرد از روی حسادت زود میمیره

از چشمهای روی تو افتاده میترسم
از هر کسی که بهتر از من باشه بیزارم

هروقت اسم شاعری رو میبری پیشم
پشت سر شعرای خوبش صفحه میذارم

حس میکنم مردم تو کار فتح موهاتن
باید کجا مخفی کنم موهای مشکیتو

وقتی باید تنها بری جایی دلم میخواد
گم کرده باشی شیشه ی لاک زرشکیتو

گوشیتو که چک میکنی دلشوره میگیرم
معلومه که دور و برت مجنون فراوونه

من مطمئنه مطمئنم دوستم داری
دلشوره بخشی از وجود مرد داغونه

من مرد زخمای قدیم درب و داغونم
مردی که تو بیداریاش کابوس میبینه

توی سرم یک زن لباس باز میپوشه
با یک غریبه جفتِ جفتِ جفت میشینه

میترسم از دزدیدن دستات از دستم
من رو چرا اصلا کشوندی توی این بازی

گیرم زلالم! پای سستم رو نمیبینی؟!
روی کدوم دریاچه داری خونه میسازی!

...

3+
ترانه ‏ - نظر دهید...

پشت همیشه قرصِ خدا، ناگهان شکست!

وقتی شبیه گریه شدی آسمان شکست
پشت همیشه قرصِ خدا، ناگهان شکست!

ساعت میان عقربه هایش مردد است
صبح است یا که عصر و یا شب؟! زمان شکست!

امشب، کرج،  حوالی میدان هفت تیر
مردی میان خاطره هاش از میان شکست!

دیوانه ی محبت جانانه ام هنوز
این را شنید و مَرد، دلش با “بنان” شکست

حتی دعا و نذر تو را ماندنی نکرد
شوق ِ سه شنبه های شب ِجمکران شکست

گلدسته های مسجد شهرت خمیده اند
در انحنای بغضِ موذن اذان شکست

دستم به ارتفاع غمت کاش میرسید
در نیمه های راه ولی نردبان شکست

دارم درون شعر خودم گریه می کنم
قلبم گرفت، سوخت جگر، استخوان شکست!

فردا تمام شهر مرا جار میزنند
او مرد ِ روز سخت نبود و جوان شکست!

 

...

3+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...