مونا شجاعی

چمدان های خسته از حرکت، کوپه های همیشه تنهایی!

باورش سخت،غیر ممکن یا…مثل دودی که در قطارت نیست!
هیچ فرقی نمی کند وقتی،هیچکس،هیچکس کنارت نیست!

چمدان های خسته از حرکت، کوپه های همیشه تنهایی
من به سمت تو می رسم هربار،توعزیزم همیشه نه!گاهی

به سرت می زند نگاه کسی [رد خونی که توی شیشه شدن]
[کوپه ها و سکوت غمگینی] من تنها تر از همیشه شدن!

می رسیدم به قلب سردی که توی تنهایی اش مردد بود
حال این ابر ها اگر خوب است،حال من واقعا کمی بد بود

[مثل یک تخته نرد پوسیده تاس هایم به باخت می رفتند
اسب هایی که از تو رم کردند توی مغزم به تاخت می رفتند!]

آسمان بازی همین رنگش هر کجا قصه ی مرا می برد
باورش سخت،غیر ممکن یا…ه ی چ کس در کنار من می مرد!

توی کوپه سکوت شهری که…[دفن یک قلب احترام شده]
اشک من پشت شیشه می افتاد،روی یک جفت ریل رام شده!

دل من ابر های غمگینی، پشت چشمان بسته اش دارد
دل من سعی می کند اما،باز بغض شکسته اش دارد…

عاقبت این قطار لج کرده،ذوق را کور می کند از تو
می زند روی ریل آخر و کوپه را دور می کند از تو!

2+
...

2+
مثنوی ‏ - نظر دهید...