م.ر باران

می خواهمت چنان که خدایان الهه را!

با من بمان که ساحل آرامشم تویی
آن کس که در مجاورتش سرخوشم تویی

این روزها زیاد به خود گیر می دهم
وقتی که روز و شب، همه خواهشم تویی!

شب ها میان ثانیه ها راه می روم
با وهم اینکه آن طرف بالشم تویی

می خواهمت چنان که خدایان الهه را
بر فرق من قدم بگذار، آتشم تویی

از مرز خوب و بد به تو پیغام می دهم
چون راه حل رد شدن از چالشم تویی

در جنگ عقل و دل تو برایم غنیمتی
هرگز اسیر، دل نشود؛ ارتشم تویی

تا صلح در میانه جان مستقر شود
تنها هدف که نقشه آن می کشم تویی

عمریست رفته از من و چیزی نمانده است
تنها بهانه ای که نفس می کشم تویی

3+
...

3+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

هر سال من مشابه امروزها گذشت !

سر رفته است حوصله ساعت سپید
از بس نگاه می کنمش گنگ و پر امید

ساعت حدود پنج شده است و نیامده است
چشمان آبی ات به سر وعده گاه بید

آسیمه سر دقایق وحشی که می روند
اما هنوز کوچه صدایی نمی شنید

این سوترک اقاقی مجنون نظاره گر
آن سو ترک پرستوی عاشق سرک کشید

تنها صدای زمزمه باد و آب بود
جویی کنار بید و نسیمی که می وزید

در رهگذار رهگذران مانده منتظر
ساعت گذشت از شش و شد آرزو بعید

هرگز نبود قسمت گردون به کام ما
نوبت به عشق ما که رسید آسمان تپید

امروز هم نیامدی و روزها گذشت
هر سال من مشابه امروزها گذشت

عشق چهارشنبه من دیر کرده است
من را غم نیامدنت پیر کرده است

وقتی نگاه می کنمت کم می آورم
چیزی میانه های گلو گیر کرده است

احساس می کنم سر راهت نشسته اند
ظنی نهفته روی تو تاثیر کرده است

جمع من و شما اگر از صفحه پاک شد
چیزی نشد! معادله تغییر کرده است

آن شیر را که عاشق تو بود و راندی اش
دست پلید حادثه ، خنزیر کرده است

در غربت خیال خیابان عاشقی
این مرد را سمند شما زیر کرده است

انگار شرحه شرحه روانش ! نه انتظار!
بلکه هزار ضربت شمشیر کرده است

در گیر و دار مسئله عشق و بردگی
دنیای من میان دو لب گیر کرده است

کار من و تو نیست بلایی که آمده
هر نغمتی که آمده، تقدیر کرده است

امروز هم نیامدی و روزها گذشت
هر سال من مشابه امروزها گذشت

شاید نداشتی توبه این عشق اعتقاد
شاید هنوز کمتر از آنم به اعتماد

شاید هنوز راه زیادی نرفته ام
من زود آمدم برسم تا به انعقاد

این وصل دوست داشتنی را که می شنید
گوش فلک به هم زده آن را به ابر و باد

اما قسم به حرمت قول و قرار ها
من حاضرم به هر چه تو خواهی جز این مباد

از آب و نان و هستی و از آبرو و جان
دل می کنم به اذن شما هر چه باد باد

افسون چشمهای تو را می خرم به اشک
بازار اشک های تو را می کنم کساد

لب تر کن و به ساحت باران بی ریا
چیزی بخواه اگر ندهد آن بگو نداد

اما دریغ عاقبت این راه ناگزیر
بن بست بود و راه به جایی نمی گشاد

هربار خواستم برسانم به باورت
نا آزموده گفته ای ام مرحمت زیاد

امروز هم نیامدی و روزها گذشت
هر سال من مشابه امروز ها گذشت

اما امید حاصل تفریق آرزوست
دنیای نابکام مرا نور و رنگ و بوست

اینجا منم که آمدنت را نظاره گر
بودن میان هول و ولای شما نکوست

ای عشق عاقبت به دلم رخنه کرده ای
مانند دارویی که به تزریق زیر پوست

می خواهمت به هرچه که آید به روز من
آماده ام که بشکنی ام ؛ هرچه خواست! دوست

هرلحظه ای که عمر به سر می کنم مرا
بس آرزوی بودن و مردن کنار اوست

امید می دهد به دلم وعده های خوب
هر روز کار دل پی آیات، جستجوست

ای خوب من که عشق ، ترا هدیه داده است
با من بگو که منزل وصلت کدام سوست؟

امروز هم نیامدی و روزها گذشت
هر سال من مشابه امروزها گذشت

2+
...

2+
رابطه ‏ - نظر دهید...