م مهرپرور

اینجا كسی در انتظارِ هیچ كس نیست!

اینجا كسی در انتظارِ هیچ كس نیست
چشم انتظارت مانده ام یك عمر، بس نیست ؟

این بی ملاقاتی ترین زندانیت را
امیدِ آزادی از این کهنه قفس نیست ؟

آتش بزن دلتنگی ام را ، جوخه ی مرگ !
قلب مرا لطف شما در تیررس نیست ؟

اعدامیم _ در این سفر، تاخیر تا کی ؟
آیا زمان کوچ کردن از عبث نیست ؟

همزیستی ها كرده ام یك عمر با “من”
در این بیابان جز من و من، خار و خس نیست

ای كاروان بادهای بی سرانجام
یك عمر چرخیدیم و چرخیدیم، بس نیست ؟!

1+
...

1+
غزل ‏ - نظر دهید...

عاشقی کن تا بدانی شاعری نیست اتفاقی!

با تو من می جوشم و سر می روم از بس که داغی
شعله لازم نیست کدبانو ،خودت یک پا اجاقی

آشپز وقتی تو باشی هر غذائی خوش خوراک است
خنده های آتشینت، بوسه های احتراقی

دعوتم کن با تغزل سفره ی بزمی به پا کن
طبع من را پر کن از عشقت به هر سبک و سیاقی

کهنه و تازه ندارد همزبان عاشقانم
حافظ و شمس و سنائی، سعدی و سیف و عراقی

شهریار و منزوی و کدکنی و بهبهانی
عاشقی کن تا بدانی شاعری نیست اتفاقی

این غزل را مینویسم تا که تنها تو بخوانی
با تو من می جوشم و سر می روم از بس که داغی

2+
...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...