نژا

خاک عالم به سر سلسله ی شاعر ها !

در رگ غیرتِ من خواب ندارد اثرت
گم شده نیمه شبم را هوس در به درت

مثل یک کشور اشغال شده بی تردید
ترسم این است به این خاک نیافتد گذرت

آدم برفی ِ از روز و شبش نا آگاه
دگمه ای روی زمین است نیاید خبرت

با خودت تا به کجا می کشی ام دیوانه
سایه ای بی کس و کار است دلم پشت سرت

زخم بیگانه ندارد به شعورم اثری
نخریدم به تن و جان خودم جز خطرت

چشم در چشم تو خود باختنم مشهود است
عشق بازی تو و مردم صاحب نظرت

خاک عالم به سر سلسله ی شاعر ها
تا نپیچد نفس غیر به عطر سحرت

دور تو آینه بندان شده از بخت بدم
آخرین دوره شده دل نشکستن هنرت

0
...

0
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل ‏ - نظر دهید...